در هجر تو با صبر دلم را صنما * نى ساز فزون شدست و نى سوز كمست
* *
نه دست رسد بزلف يارى كه مراست * نه كم شود از سرم خمارى كه مراست
هرچند بدين واقعه درمىنگرم * درد دل عالميست كارى كه مراست
* *
گه دل به دو زلف مهپرست تو دهم * گه جان به دو نرگسان مست تو دهم
چون از تو فرومانم و عاجز گردم * از دست تو هم قصه بدست تو دهم
* *
اندر ره عشق حاصلى بايد و نيست * در كوى اميد ساحلى بايد و نيست
گفتى كه بصبر كار تو نيك شود * با صبر تو دانى كه دلى بايد و نيست
* *
آن را كه دليل او رخى چون مه نيست * او بر خطر است و خلق از او آگه نيست
از خود به خود آمدن رهى كوته نيست * بيرون ز سر دو زلف شاهد ره نيست
* *
اى برده دلم بغمزه جان نيز ببر * بردى دل و جان نام و نشان نيز ببر
گر هيچ اثر بماند از من بجهان * تأخير روا مدار آن نيز ببر
* *
ديشب كه بدم با تو نگارا بنهفت * صبح از نفسم نماز خفتن بشكفت
و امشب كه شدم با غم هجران تو جفت * گويا كه فلك بمرد و خورشيد بخفت
* *
زلف ارچه بريدهاى ، درازست هنوز * با زهره و مشترى برازست هنوز
چوگان صفت و كمند سازست هنوز * و اندر سر او هزار نازست هنوز
* *
هر روز ز عشق تو بحالى دگرم * وز حسن تو در بند جمالى دگرم