تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 943

مساهمون:

ص٩٤٣
در هجر تو با صبر دلم را صنما * نى ساز فزون شدست و نى سوز كمست
* *
نه دست رسد بزلف يارى كه مراست * نه كم شود از سرم خمارى كه مراست هرچند بدين واقعه درمىنگرم * درد دل عالميست كارى كه مراست
* *
گه دل به دو زلف مه‌پرست تو دهم * گه جان به دو نرگسان مست تو دهم چون از تو فرومانم و عاجز گردم * از دست تو هم قصه بدست تو دهم
* *
اندر ره عشق حاصلى بايد و نيست * در كوى اميد ساحلى بايد و نيست گفتى كه بصبر كار تو نيك شود * با صبر تو دانى كه دلى بايد و نيست
* *
آن را كه دليل او رخى چون مه نيست * او بر خطر است و خلق از او آگه نيست از خود به خود آمدن رهى كوته نيست * بيرون ز سر دو زلف شاهد ره نيست
* *
اى برده دلم بغمزه جان نيز ببر * بردى دل و جان نام و نشان نيز ببر گر هيچ اثر بماند از من بجهان * تأخير روا مدار آن نيز ببر
* *
ديشب كه بدم با تو نگارا بنهفت * صبح از نفسم نماز خفتن بشكفت و امشب كه شدم با غم هجران تو جفت * گويا كه فلك بمرد و خورشيد بخفت
* *
زلف ارچه بريده‌اى ، درازست هنوز * با زهره و مشترى برازست هنوز چوگان صفت و كمند سازست هنوز * و اندر سر او هزار نازست هنوز
* *
هر روز ز عشق تو بحالى دگرم * وز حسن تو در بند جمالى دگرم