آنكه نمونهيى از آنها در دست باشد نقل مىكنيم :
« بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين . اى براذر عزيز اطال اللّه بقاك و سلك بك سبيل السعادة القصوى ، بدانك سعادت آدمى در معرفت خذاى تعالى است . به قدر معرفت او را از سعادت نصيب خواهذ بود و معرفت ذات بعد معرفت صفات توانذ [ بوذ ] و معرفت صفات از نظر در افعال حاصل گردذ ، و افعال دو قسم است : ملكوت است و ملك ، و تا بر ملك گذر نكنى بملكوت راه نيست ، الدنيا مزرعة الآخرة ، اين را دان ، و ملك همه اينست كه در قرآن بيان كرد : و للّه ملك السموات و الارض و ما بينهما ؛ و تا ترا بمقام تفكر راه ندهند هرگز ندانى كه ملك چيست . لعمرى ملك بينى و ليكن بديذهيى كه همهء جهان با تو در آن برابر باشند و ترا از ملك هيچ عجب نيايذ . اگر چيزى عجب آيذ ترا از راه عادت بوذ كه هيچ معنى ندارذ ، اگر حيوانى عجيب بينى كه مثلش به عادت نديذه باشى تعجب كنى . و هرگز ترا از خوذ تعجب نبوذه باشذ و اعجب على ما وجه الارض قالب آدميست ، ازين راه بوذ كه جلالت ازل در آفريذن او از نطفه تحدى كند و گويذ و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا .
پس گويذ و كان ربك قديرا . بداية آنكه ترا ديذه دهند آن بوذ كه ترا هيچ غريب نيايذ زيرا كه همه عجب بينى و تا ترا بعضى چيز عجب آيذ هرگز عجب نبينى روى جمال خوذ به تو ننمايذ . . . »
غير ازين آثار منثور پارسى كه ياد كردهايم ، عين القضات را آثار ديگرى نيز به عربى بوده كه بعضى از آنها باقيست .
عين القضات درضمن كلام خود در رسالات فارسى و مكاتيب ، به بسيارى از اشعار شاعران ديگر استشهاد كرده و گاه در آن ميان اشعارى از خود نيز آورده است كه غالبا رباعيست . اين رباعيها همه با لحن و انديشهء عرفانى سروده شده و گرم و گيرنده است و از آن ميان بنقل چند رباعى براى داشتن نمونهيى از اشعار او قناعت مىشود .
بجز اشعار پارسى ويرا اشعار عربى بسيار نيز بوده كه بعضى از آنها باقى مانده است .
دل تنگ ترا ز دهان تنگ تو شدم * باريكتر از فسون و رنگ تو شدم
بيمار من از بيهده جنگ تو شدم * درياب مرا كه نام و ننگ تو شدم
* *
نى مايهء عشقت اى دلافروز كمست * و آن درد كه دى بود نه امروز كمست