منسوب به شهر « بغ » يا « بغشور » واقع در ميان مرو و هرات ، و اهميت او در تفسير و حديث و فقه ، قبلا سخن گفتهايم « 1 » . حاجى خليفه در ضمن معرفى چند كتاب در ذيل عنوان « الكفاية فى فروع الشافعية » گويد : « و لللامام محيى السنة حسين بن مسعود الفراء البغوى المتوفى سنة 516 ست عشرة و خمسمائة كفاية فى الفروع بالعجميته » « 2 » و مسلما آن كتاب كه حاج خليفه گفته است همين است كه نسخهيى از آن باسم « كفاية فى الفقه بالفارسية » در جزو نسخ خطى كتابخانهء دانشگاه موجود است « 3 » . اهميت اين كتاب در آنست كه سعى شده غالب و نزديك به تمام اصطلاحات به فارسى ذكر و يا به اين زبان تعريف شود و حتى المقدور از ايراد كلمههاى تازى خوددارى گردد . مثلا بيع بدينگونه تعريف شده است :
« بيع آن باشد كه مردى گويذ ديگرى را اين كالاى خويش بچندينى به تو فروختم ، آنكس گويذ كى خريذم » . در پايان كتاب چنين آمده است : « كتاب برين ختم افتاذ انشاء اللّه كه نافع باشذ خواننديگانرا و جمعكننده را و نويسنده را دعا كنند و او را و مادران و پذران و استاذان او را و جملهء مؤمنان را ار خذاى آمرزش خواهد كه ابو الدرداء روايت كنذ از رسول صلى اللّه عليه و سلم كه دعاى مسلمان براذر خويش را در غيبت مستجاب باشد ، فريشتهء بر سر او موكل باشد كه هركه براذر را دعا كنذ ، فريشته گويذ آمين و ترا هم جنين . »
اسكندرنامه
دربارهء داستان اسكندر پيش ازين در كتاب حماسهسرايى در ايران سخن گفته « 4 » و دانستهايم كه بعد از ترجمه از پهلوى به عربى و سريانى ، ترجمهها يا تحريرهايى از آن به زبان پارسى نظما و نثرا صورت گرفت . از جملهء آنها يكى تحريريست از اواخر قرن پنجم هجرى كه نسخهيى منحصر از آن در كتابخانهء آقاى سعيد نفيسى موجود است . اين كتاب كه قسمتى از اول و آخر آن افتاده است بوسيلهء محرّرى كه نميدانيم كيست از مجموعهء روايات و داستانهاى اسكندرنامها كه بقول او « شتروارى » از آنها پديد ميآمد ، لبّ داستان اسكندر را استخراج كرده بود . درين كتاب چند بار از سلطان محمود بنام سلطان ماضى و با قيد رحمة اللّه عليه ياد شده و همين امر نشان ميدهد
هامش
( 1 ) - رجوع شود به همين كتاب ص 260
( 2 ) - كشف الظنون بند 1498 - 1499
( 3 ) - رجوع شود بفهرست كتابخانهء دانشگاه تهران ( كتابخانهء اهدائى آقاى سيد محمد مشكوة ) ج 3 بخش 3 ص 1961 - 1963
( 4 ) - حماسهسرايى در ايران تأليف نگارنده ، چاپ دوم ص 89 - 90