تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 901

مساهمون:

ص٩٠١
اندر سخن من نگرى و فزونى يا بى و نيكنامى هر دو جهان حاصل كنى . . . . و بدان اى پسر كه اين نصيحت‌نامه و اين كتاب مبارك شريف را بر چهل و چهار باب نهادم . . . » در پايان كتاب هم پس از فراغ از تأليف ميگويد : « اكنون اى پسر بدان كه هرچه عادت من بود جمله را كتابى كردم از بهر تو ، و از هر علمى و هنرى و هر پيشه‌يى كه من دانستم فصلى ياد كردم ، و از هر علمى و هنرى و هر پيشه‌يى كه من دانستم فصلى ياد كردم ، در چهل و چهار باب اين كتاب ، و بدان اى پسر كه از خردى تا بپيرى عادت من اين بود و چنين بودم و شست و سه سال عمر را من بدين سيرت و بدين‌سان بپايان بردم و اين كتاب آغاز كردم در سنهء خمسن و سبعين و اربعمائه . . . » عنصر المعالى به زبان فارسى و طبرى هم اشعارى متوسط ميسرود كه خود قسمتى از آنها را در قابوسنامه نقل كرده و از آن جمله است اين چند رباعى :
گر يار مرا نخواند و با خود ننشاند * وز درويشى مرا چنين خوار بماند معذورست او كه خالق هر دو جهان * درويشان را بخانهء خويش نخواند
* * *
ما را صنما بدى همى پيش آرى * وز ما تو چرا اميد نيكى دارى رو رو جانا غلط همى پندارى * گندم نتوان درود چون جو كارى
* * *
گفتم كه درِ سراى زنجيرى كن * با من بنشين و بر دلم ميرى كن گفتا كه سپيدهات را قيرى كن * سودا چه پزى پير شدى پيرى كن
* * *
گر بر سر ماه برنهى پايهء تخت * ور همچو سليمان شوى از دولت و بخت چون عمر تو پخته گشت بربندى رخت * كآن ميوه كه پخته شد بيفتد ز درخت
* * *
گرچه بجفا پشت مرا دادى خم * من مهر تو از دلم نگردانم كم از تو نبرم از آنكه اى شهره صنم * تو خفته‌اى و بخفته بر نيست قلم
* * *