هم نان و گوشت دارد هم هيمه هم شراب * هم مطربى كه برزندش داستان برف
معشوقهء مركب از اضداد مختلف * باطن بسان آتش و ظاهر بسان برف
گلگونهيى بود بسپيد آب برزده * هر جرعهيى كه ريزد در جرعهدان برف
تا رنگ روى خويش نمايد برين قياس * بعضى از آن باده و بعضى از آنِ برف
نه همچو من كه هر نفسش باد زمهرير * پيغامهاى سرد دهد از زبان برف
گر قوتم بدى ز پى قرص آفتاب * بر بام چرخ رفتمى از نردبان برف
* * *
درست گشت همانا شكستگى منش * كه نيك از آن بشكسته است زلف پرشكنش
اگر نديد كسى تن درست زلفش را * ز عهد آنكه خوش آمد شكست عهدمنش
ندانم اينهمه دُر پاشى از كجا كردى * اگر به چشم من اندر نيامدى دهنش
ز جاى خود برود سرو و جاى آن باشد * چو در چمن بخرامد قد چو نارونش
در آب روشن گر ناديدهاى تو سنگ سياه * بيا ببين دل او در بر چو ياسمنش
بريخت خون جهانى و خود چها كردى * اگر نبودى بيمار چشم تيغزنش
دهان پسته بدرم درآورم مغزش * اگر بخندد پيش لب شكرشكنش
بمدح مكرم عالم مگر زبان بگشاد * كه كردهاند دهان پر ز گوهر عدنش
* * *
چو لاله خيمه بصحرا زن ار دلى دارى * كه دل همىبگشايد هواى لالهستان
برو ببين كه چه زيبا كشيد دست بهار * ز گونهگونه در اطراف باغ شادروان
گهى ز دست نسيم است آب در زنجير * گهى ز شكل حبابست باد در زندان
عقود شبنم بر برگ لاله پندارى * نگار من لب خود را گرفت در دندان
دراز كرد زبان سوسن و بجاى خودست * بود هر آينه آزاده را دراز زبان
چنان نمود مرا غنچهاى نيم شكفت * كه بوتهاى زر اندر ميان آتشدان
نهاد غنچهء مستور و نرگس مخمور * به چشم فكرت مىبينم از قياس و گمان