تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
دلم تو داشتى ار نه بدادمى در حال * به آنكه مژدهء وصل تو ناگهان آورد كنون وصال تو مىآورد به من جان را * اگر فراق تو وقتى مرا بجان آورد . . .
* * *
رسول مرگ بناگه به من رسيد فراز * كه كوس كوچ فروكوفتند كار بساز كمان پشت دو تا چون بزه درآوردى * ز خويش ناوك دلدوز حرص دورانداز تبارك اللّه از آن ميل من به روى نكو * تبارك اللّه از آن قصد من بزلف دراز كنون چه گيسوى مشكين مرا چه مار سياه * كنون چه شعلهء آتش مرا چه شمع طراز دريغ جان گرامى كه رفت در سر تن * دريغ روز جوانى كه رفت در تك‌وتاز دريغ ديده كه برهم نهاد مىبايد * كنون كه چشم به كار زمانه كردم باز دريغ و غم كه پس از شست و اند سال ز عمر * بناگهان به سفر ميروم نه برگ و نه ساز به صد هزار زبان گفت در رخم پيرى * كه اين نه جاى قرار است خيزوا پرداز فروشدت به گل ضعف شيب ، پاى مكش * درآمدت بگريبان عجز ، سر مفراز چو جلوه‌گاه حواصل شد آشيانهء زاغ * مكن بپرّ هوس در هواى دل پرواز برون ز كنج قناعت منه تو پاى طلب * كه مرغ خانگى ايمن بود ز چنگل باز ز پيش خود بفرست آنچه دوست‌تر دارى * كه گم شود ز تو هرچ از پس تو ماند باز ره سلامت اگر ميروى مجرّد شو * كه جز عنانفزايد ترا لباس طراز
* * *
هرگز كسى نداد بدينسان نشان برف * گويى كه لقمه‌ييست زمين در دهان برف مانند پنبه‌دانه كه در پنبه تعبيه است * اجرام كوههاست نهان در ميان برف چاه مقنعست همه چاه خانها * انباشته بجوهر سيماب سان برف بىنيزه‌هاى آتش و بىتيغ آفتاب * نتوان بتيرماه كشيدن كمان برف از بس كه سر بخانهء هركس فروكند * سرد و گران و بيمزه شد ميهمان برف گرچه سپيد كرد همه خان‌ومان ما * يا رب سياه باد همه خان‌ومان برف وقتى چنين نشاط كسى را مسلم است * كاسباب عيش دارد اندر زمان برف
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 875 | ذبيح الله صفا