لقب دادهاند . وى علاوه بر باريكانديشى و دقت در خلق معانى در التزامات دشوار و تقيّد بآوردن رديفهاى مشكل نيز شهرت دارد چنان كه بعضى از قصايد او را كه به اين التزامات و قيود سروده شده بعد از وى جواب نتوانستند گفت . ديوان او بطبع رسيده و مشهور است .
از اشعار اوست :
جانم ز درد چشم بجان آمد از عذاب * يا رب چه ديد خواهم ازين چشم دردياب
انسان عين گشت چو فرزند ناخلف * بودنش رنج خاطر و نابودنش عذاب
گويند مشك ناب شود خون بروزگار * ديدم به چشم خويش كه شد مشك خون ناب
مانند عنكبوت سطرلاب رخنه شد * اطباق عنكبوتى اين ديدهء پرآب
وز اضطراب مردم چشمم درو چنانك * در نسج عنكبوت طپيدن كند ذباب
خازن شد ابن مقلهء « 1 » من درّ و لعل را * و اكنون نمىكند نظر اندر خط كتاب
بينم ز هرچه بينم بعضى ، مگر كه كرد * از مبصرات مختصرى چشم انتخاب
در اندرون چشم ز الوان مختلف * همچون بهشت جوى شرابست و شير و آب
دريا و معدنست بيك جاى چشم من * هم لعل ناب در وى و هم لؤلؤ خوشاب
چشمم گل شكفته و اشكم گلاب گرم * هرگز مباد كس چو من اندر گل و گلاب
مانم به چشم بسته بگاو خراس ليك * هستم ز آب چشم چو خر مانده در خلاب
كورى خود همى بدعا خواستم ز درد * منت خدايرا نشد آن نيز مستجاب
مخلص مديح مردمك چشم از آن كنم * كامروز نيست مردى الّا درين جناب
* * *
بيابيا كه فراقت مرا بجان آورد * بيا كه بىتو نفس برنمىتوان آورد
چه لطف بود كه تشريف دادى از ناگاه * كه يادت از من رنجور ناتوان آورد
نشان هستى من ز آن جهان همىدادند * اميد وصل تو بازم درين جهان آورد
هامش
( 1 ) - مقله : كرهء چشم . مراد شاعر از ابن مقله مردم چشم است و در عينحال ايهام به ابن مقله كاتب و وزير مشهور عباسيان دارد .