تا كه بويى يافت عطار از درش * دل نمىداند كه در پهلوى اوست
* * *
هر چيز كه آن براى ما خواهد بود * آن چيز همى بلاى ما خواهد بود
چون تفرقه در بقاى ما خواهد بود * جمعيت ما فناى ما خواهد بود
* * *
گر مرد رهى ميان خون بايد رفت * از پاى فتاده سرنگون بايد رفت
تو پاى به راه در نه و هيچ مپرس * همراه بگويدت كه چون بايد رفت
* * *
صد دريا نوش كرده و اندر عجبيم * تا چون دريا ازچه سبب خشك لبيم
از خشك لبى هميشه دريا طلبيم * ما درياييم خشكلب ز آن سببيم
* * *
نه سوختگى شناسم و نه خامى * در مذهب من چه كام و چه ناكامى
گويى كه به صد كسم نگه ميدارند * ورنه بپريدمى ز بىآرامى
70 - كمال الدين اسمعيل
خلّاق المعانى كمال الدين اسمعيل بن جمال الدين محمد بن عبد الرزاق اصفهانى « 1 » آخرين قصيدهسراى بزرگ ايران در اوان حملهء مغول است كه در گيرودار هجومها و قتل عامهاى آن قوم خونخوار از ميان رفت . جمال الدين محمد بن عبد الرزاق چهار فرزند « 2 » و بقول دولتشاه دو پسر داشت كه خلاق المعانى سرآمد همهء آنان و خلف صدق پدر در شعر و شاعرى گرديد . علت اشتهار او را به « خلّاق المعانى » آن دانستهاند كه « در شعر او معانى دقيقه مضمر است كه بعد از چند نوبت كه مطالعه كنند ظاهر مىشود » « 3 » . وى نيز مانند پدر روزگار را در مدح اكابر اصفهان و شاهان معاصر خود گذرانيده بود . از جملهء ممدوحان او يكى ركن الدين مسعودست از كبار ائمهء آل صاعد اصفهان ، كه پيش ازين ذكر آنان گذشته است . وى در
هامش
( 1 ) - تذكرهء دولتشاه ص 95
( 2 ) -هست بر پاى من دو بند گران * علقت چار طفل و حب وطن( 3 ) - دولتشاه ص 95