نافهء وصلت كه بويش كس نيافت * كى سزاى ناسزاوارى بود
اى عجب بىزلف عنبر بيز تو * هر كسى خواهد كه عطارى بود
* * *
در راه تو هركه خاك در شد * در عالم عشق معتبر شد
هر خاك كه ذرهء قدم گشت * در عالم عشق تاج سر شد
تا تو نشوى چو ذره ناچيز * نتوانى ازين قفص بدر شد
هركو بوجود ذره آمد * فارغ ز وجود خير و شر شد
در هستى خود چو ذره گم شد * ذاتى كه ز عشق معتبر شد
ذره ز چه ترسد از كه ترسد * زيرا كه ز خويش بىخبر شد
گر ذرهء راه نيست خورشيد * پيوسته چرا چنين بسر شد
عطار چو ذره تا فنا شد * در ديدهء خويش مختصر شد
* * *
عشق جمال جانان درياى آتشينست * گر آتشى بسوزى زيرا كه روى اينست
جايى كه شمع رخشان ناگاه برفروزد * پروانه چون بسوزد آن سوختن يقينست
گر سرّ عشق خواهى از كفر و دين گذر كن * كآنجا كه عشق آمد چه جاى كفر و دينست
عاشق كه در ره آيد اندر مقام اوّل * چون سايهيى بخوارى افتاده بر زمينست
چون مدتى برآيد سايه نماند اصلا * كز دور جايگاهى خورشيد در كمينست
هركس كه درّ معنى زين بحر بازيابد * در ملك هر دو عالم جاويد نازنينست
تو مرد ره چه دانى زيرا كه مرد ره را * اول قدم درين ره بر چرخ هفتمينست
كارى قويست و عالى كه از در طريقت * در هر هزار سالى يك مرد راه بينست
عطار اندرين ره چاهى فتاد كآنجا * برتر ز جسم و جانست بيرون ز مهر و كينست
* * *
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم * شبنمى بودم ز دريا غرقه در دريا شدم
سايهيى بودم ز اول بر زمين افتاده خوار * راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم