تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 869

مساهمون:

ص٨٦٩
نافهء وصلت كه بويش كس نيافت * كى سزاى ناسزاوارى بود اى عجب بىزلف عنبر بيز تو * هر كسى خواهد كه عطارى بود
* * *
در راه تو هركه خاك در شد * در عالم عشق معتبر شد هر خاك كه ذرهء قدم گشت * در عالم عشق تاج سر شد تا تو نشوى چو ذره ناچيز * نتوانى ازين قفص بدر شد هركو بوجود ذره آمد * فارغ ز وجود خير و شر شد در هستى خود چو ذره گم شد * ذاتى كه ز عشق معتبر شد ذره ز چه ترسد از كه ترسد * زيرا كه ز خويش بىخبر شد گر ذرهء راه نيست خورشيد * پيوسته چرا چنين بسر شد عطار چو ذره تا فنا شد * در ديدهء خويش مختصر شد
* * *
عشق جمال جانان درياى آتشينست * گر آتشى بسوزى زيرا كه روى اينست جايى كه شمع رخشان ناگاه برفروزد * پروانه چون بسوزد آن سوختن يقينست گر سرّ عشق خواهى از كفر و دين گذر كن * كآنجا كه عشق آمد چه جاى كفر و دينست عاشق كه در ره آيد اندر مقام اوّل * چون سايه‌يى بخوارى افتاده بر زمينست چون مدتى برآيد سايه نماند اصلا * كز دور جايگاهى خورشيد در كمينست هركس كه درّ معنى زين بحر بازيابد * در ملك هر دو عالم جاويد نازنينست تو مرد ره چه دانى زيرا كه مرد ره را * اول قدم درين ره بر چرخ هفتمينست كارى قويست و عالى كه از در طريقت * در هر هزار سالى يك مرد راه بينست عطار اندرين ره چاهى فتاد كآنجا * برتر ز جسم و جانست بيرون ز مهر و كينست
* * *
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم * شبنمى بودم ز دريا غرقه در دريا شدم سايه‌يى بودم ز اول بر زمين افتاده خوار * راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم