تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 870

مساهمون:

ص٨٧٠
ز آمدن بس بىنشان و از شدن بس بىخبر * گوئيا يك‌دم برآمد كآمدم من يا شدم نه مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه‌يى * در فروغ شمع روى دوست ناپروا شدم در ره عشقش قدم در نه اگر با دانشى * لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم چون همه تن ديده مىبايست بود و كور گشت * اين عجايب بين كه چون بيناى نابينا شدم خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهى * تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم چون دل عطار بيرون ديدم از هر دوجهان * من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم
* * *
جانا ز مشك زلف دلم چون جگر مسوز * با من بساز و جانم ازين بيشتر مسوز هر روز تا بشب چو ز عشق تو سوختم * هر شب چو شمع‌زار مرا تا سحر مسوز مرغ توام بدست خودم دانه‌يى فرست * زين بيش در هواى خودم بال و پر مسوز چون آرزوى وصل توام خشك و تر بسوخت * در آتش فراق خودم خشك و تر مسوز چون دل ببردى و جگر من بسوختى * با دل بساز و بيش ازينم جگر مسوز يك‌بارگى چو من بنسوزى مرا تمام * هر روزم از فراق بنوعى دگر مسوز جانم كه ز آرزوى لبت همچو شمع سوخت * چون عود بىمشاهدهء آن شكر مسوز عطار را اگر نظرى بر تو اوفتد * اين نيست و ربود نظرش در بصر مسوز
* * *
نور ايمان از بياض روى اوست * ظلمت كفر از سر يك موى اوست ذره‌ذره در دو عالم هرچه هست * پرتوى از آفتاب روى اوست هر دو عالم هيچ ميدانى كه چيست * هر دو عكس طاق دو ابروى اوست آن‌همه غوغاى روز رستخيز * از مصاف غمزهء جادوى اوست هم زمين از راه او گرديست بس * هم فلك سرگشته‌يى در كوى اوست ز آن سيه گردد قيامت آفتاب * تا شود روشن كه او هندوى اوست آسمان را از درش بويى رسيد * تا قيامت سرنگون بر بوى اوست خلق هر دو كون را درد گناه * بر اميد ذره‌يى داروى اوست