گفت لقمان سرخسى كاى إله * پيرم و سرگشته و گم كرده راه
بندهيى كاو پير شد شادش كنند * پس خطش بدهند و آزادش كنند
من كنون در بندگيت اى پادشاه * همچو برفى كردهام موى سياه
بندهء بس غمكشم شاديم بخش * پير گشتم خطّ آزاديم بخش
هاتفى گفت اى حرم را خاص خاص * هركه او از بندگى خواهد خلاص
محو گردد عقل و تكليفش بهم * ترك گير اين هر دو و در نه قدم
گفت الهى من ترا خواهم مدام * عقل و تكليفم نبايد و السلام
پس ز تكليف و ز عقل آمد برون * پاىكوبان دست مىزد از جنون
گفت اكنون من ندانم كيستم * بنده بارى نيستم پس چيستم
بندگى شد محو و آزادى نماند * ذرهيى در دل غم و شادى نماند
من ندانم تو منى يا من توى * محو گشتم در تو و گم شد دوى
* * *
پگه ميرفت استاد مهينه * خرى ميبرد بارش آبگينه
كسى گفتش كه بس آهستهكارى * بدين آهستگى بر خر چه دارى
چه دارم ؟ گفت دل پرپيچ دارم * كه گر خر مى بيفتد هيچ دارم
چو پى بر باد دارد عمر هيچست * ببين كاين هيچ را صدگونه پيچست
چنين عمرى كزو جان تو شادست * چو مرگ آيد بجان تو كه بادست
* * *
رهبان دير را سبب عاشقى چه بود * كاو روى را ز دير بخلقان نمىنمود
از نيستى دو ديده بكس مىنكرد باز * وز راستى روان خلايق همىربود
چون درفتاد در محن عشق زان سپس * از مهر دل عبارت عيسى همىشنود
در ملت مسيح روا نيست عاشقى * او عاشق ازچه گشت و چرا در بلا فزود
مانا كه يار ما بخرابات برگذشت * وز حال دل بنغمه سرودى همىسرود
مىگفت هركه سود كند در بلا فتد * عاشق زيان كند دوجهان از براى سود