تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 867

مساهمون:

ص٨٦٧
گفت لقمان سرخسى كاى إله * پيرم و سرگشته و گم كرده راه بنده‌يى كاو پير شد شادش كنند * پس خطش بدهند و آزادش كنند من كنون در بندگيت اى پادشاه * همچو برفى كرده‌ام موى سياه بندهء بس غم‌كشم شاديم بخش * پير گشتم خطّ آزاديم بخش هاتفى گفت اى حرم را خاص خاص * هركه او از بندگى خواهد خلاص محو گردد عقل و تكليفش بهم * ترك گير اين هر دو و در نه قدم گفت الهى من ترا خواهم مدام * عقل و تكليفم نبايد و السلام پس ز تكليف و ز عقل آمد برون * پاىكوبان دست مىزد از جنون گفت اكنون من ندانم كيستم * بنده بارى نيستم پس چيستم بندگى شد محو و آزادى نماند * ذره‌يى در دل غم و شادى نماند من ندانم تو منى يا من توى * محو گشتم در تو و گم شد دوى
* * *
پگه ميرفت استاد مهينه * خرى ميبرد بارش آبگينه كسى گفتش كه بس آهسته‌كارى * بدين آهستگى بر خر چه دارى چه دارم ؟ گفت دل پرپيچ دارم * كه گر خر مى بيفتد هيچ دارم چو پى بر باد دارد عمر هيچست * ببين كاين هيچ را صدگونه پيچست چنين عمرى كزو جان تو شادست * چو مرگ آيد بجان تو كه بادست
* * *
رهبان دير را سبب عاشقى چه بود * كاو روى را ز دير بخلقان نمىنمود از نيستى دو ديده بكس مىنكرد باز * وز راستى روان خلايق همىربود چون درفتاد در محن عشق زان سپس * از مهر دل عبارت عيسى همىشنود در ملت مسيح روا نيست عاشقى * او عاشق ازچه گشت و چرا در بلا فزود مانا كه يار ما بخرابات برگذشت * وز حال دل بنغمه سرودى همىسرود مىگفت هركه سود كند در بلا فتد * عاشق زيان كند دوجهان از براى سود
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 867 | ذبيح الله صفا