تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 866

مساهمون:

ص٨٦٦
و جامى شاعر سخن‌شناس دربارهء او گفته است : « آن‌قدر اسرار توحيد و حقايق اذواق و مواجيد كه در مثنويات و غزليات وى اندراج يافته ، در سخنان هيچيك ازين طايفه يافته نميشود . » از اشعار اوست :
يافت مرد گوركن عمر دراز * سائلى گفتش كه چيزى گوى باز تا چو عمرى گور كندى در مغاك * از عجايب هيچ ديدى زير خاك گفت اين ديدم عجايب حسب حال * كاين سگ نفسم همى هفتاد سال گور كندن ديد و يكساعت نمرد * يك دمم فرمان يك طاعت نبرد
* * *
آن دو روبه چون بهم همبر شدند * پس بعشرت جفت يكديگر شدند خسروى در دشت شد با يوز و باز * آن دو روبه را ز هم افگند باز ماده نر را گفت هان اى رخنه‌جوى * ما كجا باهم رسيم آخر بگوى گفت اگر ما را بود از عمر بهر * در دكان پوستين‌دوزان شهر !
* * *
يك شبى محمود مىشد بىسپاه * خاك‌بيزى ديد سر بر خاك راه كرده بد هر جاى كوهى خاك پيش * شاه چون آن ديد بازوبند خويش در ميان كوه خاك او فگند * پس براند آنگاه چون بادى سمند پس دگر شب بازآمد شهريار * ديد او را همچنان مشغول كار گفت آخر آنچه دوش آن يافتى * ده خراج عالم آسان يافتى همچنان آن خاك مىبيزى تو باز * پادشاهى كن كه گشتى بىنياز خاك بيزش گفت آن زين يافتم * آن‌چنان گنجى نهان زين يافتم چون ازين در دولتم شد آشكار * تا كه جان دارم مرا اينست كار مرد اين در باش تا بگشايدت * سر متاب از راه تا بنمايدت بسته جز دو چشم تو پيوسته نيست * تو طلب كن ز آنكه اين در بسته نيست
* * *