و جامى شاعر سخنشناس دربارهء او گفته است : « آنقدر اسرار توحيد و حقايق اذواق و مواجيد كه در مثنويات و غزليات وى اندراج يافته ، در سخنان هيچيك ازين طايفه يافته نميشود . » از اشعار اوست :
يافت مرد گوركن عمر دراز * سائلى گفتش كه چيزى گوى باز
تا چو عمرى گور كندى در مغاك * از عجايب هيچ ديدى زير خاك
گفت اين ديدم عجايب حسب حال * كاين سگ نفسم همى هفتاد سال
گور كندن ديد و يكساعت نمرد * يك دمم فرمان يك طاعت نبرد
* * *
آن دو روبه چون بهم همبر شدند * پس بعشرت جفت يكديگر شدند
خسروى در دشت شد با يوز و باز * آن دو روبه را ز هم افگند باز
ماده نر را گفت هان اى رخنهجوى * ما كجا باهم رسيم آخر بگوى
گفت اگر ما را بود از عمر بهر * در دكان پوستيندوزان شهر !
* * *
يك شبى محمود مىشد بىسپاه * خاكبيزى ديد سر بر خاك راه
كرده بد هر جاى كوهى خاك پيش * شاه چون آن ديد بازوبند خويش
در ميان كوه خاك او فگند * پس براند آنگاه چون بادى سمند
پس دگر شب بازآمد شهريار * ديد او را همچنان مشغول كار
گفت آخر آنچه دوش آن يافتى * ده خراج عالم آسان يافتى
همچنان آن خاك مىبيزى تو باز * پادشاهى كن كه گشتى بىنياز
خاك بيزش گفت آن زين يافتم * آنچنان گنجى نهان زين يافتم
چون ازين در دولتم شد آشكار * تا كه جان دارم مرا اينست كار
مرد اين در باش تا بگشايدت * سر متاب از راه تا بنمايدت
بسته جز دو چشم تو پيوسته نيست * تو طلب كن ز آنكه اين در بسته نيست
* * *