روى آن ترك جهانآراى ماه روشنست * زلف او در تيره شب بر ماه روشن جوشنست . . .
سنگ بر دل بندم اندر عشق آن زرينكمر * ز آنكه همواره به زير سنگ او دست منست
او ز من منت ندارد گرچه او را شاهوار * طوق زرين هر شبى از دست من در گردنست .
* * *
ماند بصنوبر قد آن ترك سمنبر * گر سوسن آزاد بود بار صنوبر
* * *
به گوش برمنه اى ترك زلفتافته سر * مكن دلم زدو زلفين خويش تافتهتر
* * * از انورى :
ساقى اندر خواب شد خيز اى غلام * باده اندر جام من ريز اى غلام
با حريف جنس درساز اى پسر * در شراب روشن آويز اى غلام . . .
* * *
اى بت يغما دلم يغما مكن * شادى جان مرا شيدا مكن
از سنائى :
اى كودك زيبا سلب سيمينبر و بيجاده لب * سرمايهء ناز و طرب حوران زرشكت با تعب . . .
بادا بر ايلاق آفرين كآيد چو تو ز آن حور عين * فخرست بر ما چين و چين از بهر تو ايلاق را
* * *
برخىّ رويتان من اى رويتان چو ماهى * واى جان بيدلان را دو زلفتان پناهى . . .
بر لفظتان كه دارد چون شهد و شمع محفل * از نيش جنگجويى و ز نوش عذرخواهى . . .