اگر غِلاله « 1 » او را حرير و گل دوزند * شود ز نازكى آزرده تودهء سمنش
ز تير غمزه كه پيكان شكست در جگرم * چنان نمىشكنم كز عتاب دلشكنش
نسيم سنبل او چون نبا شدم همدم * چگونه تازه توان بود همچو نسترنش
خراب كرد خرد را ز جام عشوهء خويش * هنوز تا چه كند دلفريبى سخنش
* * *
يار گلرخ ز در درآمد مست * دستهيى از گل شكفته بدست
چهره بىخنده همچو گل خندان * چشم بىباده همچو نرگس مست
گرد عارض ز خط بنفشهستان * زلف را داده چون بنفشه شكست
همچو سوسن زبان خود بگشاد * بحديثى دلم چو غنچه ببست
گرچه ننشست همچو سرو از پاى * ايستاده بباغ دل بنشست
گفتم اى دل چه گويمش دل گفت * از ظريفيش هرچه گويى هست
* * *
اى روى تو چون گل بهارى * برخيز و بيار مى چه دارى
روزيست خوش و تو دلبر خوش * جاى خوش و وقت شاد خوارى
در مذهب عاقلان چنين جاى * شرطست كه عيش خوش گذارى
رخساره ز مى چو لاله گردان * اى آنكه هزار لالهزارى
از روى تو بر شكوفه جورست * وز زلف تو بر بنفشه خوارى
با چنگ بساخت ناى نالان * يا رب چه خوشست سازوارى
با ما تو چرا نسازى اى دوست * ما را ز چه دست مىشمارى
* * *
لاله پنداشت هست چون رويت * وز تو اكنون قفا همىخارد
سوسن از بهر چيست كآزاد است * بنده بودن ترا نمىيارد
بچه دارد بنفشه سر بر خاك * پيش زلف تو سجده مىآرد
هامش
( 1 ) - غلاله : بالشچهيى كه زنان بر سرين مىبستند تا بزرگ نمايد ، و پيراهن كوتاه نازكى كه زير جامه مىپوشيدند .