از روى تو چون كرد صبا طرّه بيكسو * فرياد برآورد شب غاليه گيسو
از زلف سياه تو مگر شد گرهى باز * كز مشك برآورد فلك تعبيه هرسو
از شرم خط غاليه تأثير تو ماندست * در وادى غم با جگر سوخته آهو
خواهى كه صدف ديده گهربار ندارد * هنگام سخن عرضه مكن رشتهء لؤلو
ما لالهستان كرده ز خون روى و تو آنگه * در خواب كنى نرگس خون خوارهء جادو
اى زلف شبانگيز و رخ روزنمايت * چون عنبر و كافور بهم ساخته هر دُو
آخر دل رنجور مرا چند برآرى * زنجيركشان تا بسر طاق دو ابرو
گفتى كه بزر كار تو روزى سره گردد * آرى همه اميد من اينست ولى كو
گردون ستمكار جفاپيشه نماند * تا از تو شود كار يكى دلشده نيكو
بستم در انديشه كه چيزى نگشايد * زين خانهء ششگوشه و زين پردهء نه تو
آن به كه نهم روى بدرگاه وزيرى * كز بهر شرف چرخ كشد غاشيهء او
دستور جهان صدر هدى آنكه جوان گشت * از دولت او چرخ خرف گشتهء بدخو
آن كز هوس راستى طبع لطيفش * هر سال رود چشمهء خور سوى ترازو
* * *
اى ز چشمت جويبار حسن عبهر يافته * وز لبت شاخ ملاحت بار شكر يافته
نافهء زلفت دم عيسىّ مريم داشته * سرو قدّت نار ابراهيم آزر يافته
درس خوبى لوح پيشانى تو آموخته * رمز فتنه حلقهء گيسوى تو دريافته
زلف را در رزمگاه فتنه شبرنگى شمر * از هلال شامگون نعل معنبر يافته « 1 »
بر بساط دلربايى همچو شاهى شد رخت * از كمند عنبرين بر فرق افسر يافته
هم ز عود زلف تو مه پردهء خوش ساخته * هم ز رود چشم من گردون رهى تر يافته
بر سر چاه زنخدانت كه آب ما ببرد * يوسف دل از خم زلف تو چنبر يافته
تار زلف تو كه پود كسوت حسن آمده * مجلس دل از نسيم خود معطّر يافته
هر نفس از غايت گرمى بازار غمت * طوطى جان خويشتن را سوخته پر يافته
هامش
( 1 ) - هلال شامگون و نعل معنبر هر دو كنايه از حلقهء زلف است .