تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢
از روى تو چون كرد صبا طرّه بيكسو * فرياد برآورد شب غاليه گيسو از زلف سياه تو مگر شد گرهى باز * كز مشك برآورد فلك تعبيه هرسو از شرم خط غاليه تأثير تو ماندست * در وادى غم با جگر سوخته آهو خواهى كه صدف ديده گهربار ندارد * هنگام سخن عرضه مكن رشتهء لؤلو ما لاله‌ستان كرده ز خون روى و تو آنگه * در خواب كنى نرگس خون خوارهء جادو اى زلف شب‌انگيز و رخ روزنمايت * چون عنبر و كافور بهم ساخته هر دُو آخر دل رنجور مرا چند برآرى * زنجيركشان تا بسر طاق دو ابرو گفتى كه بزر كار تو روزى سره گردد * آرى همه اميد من اينست ولى كو گردون ستمكار جفاپيشه نماند * تا از تو شود كار يكى دل‌شده نيكو بستم در انديشه كه چيزى نگشايد * زين خانهء شش‌گوشه و زين پردهء نه تو آن به كه نهم روى بدرگاه وزيرى * كز بهر شرف چرخ كشد غاشيهء او دستور جهان صدر هدى آنكه جوان گشت * از دولت او چرخ خرف گشتهء بدخو آن كز هوس راستى طبع لطيفش * هر سال رود چشمهء خور سوى ترازو
* * *
اى ز چشمت جويبار حسن عبهر يافته * وز لبت شاخ ملاحت بار شكر يافته نافهء زلفت دم عيسىّ مريم داشته * سرو قدّت نار ابراهيم آزر يافته درس خوبى لوح پيشانى تو آموخته * رمز فتنه حلقهء گيسوى تو دريافته زلف را در رزمگاه فتنه شبرنگى شمر * از هلال شام‌گون نعل معنبر يافته « 1 » بر بساط دلربايى همچو شاهى شد رخت * از كمند عنبرين بر فرق افسر يافته هم ز عود زلف تو مه پردهء خوش ساخته * هم ز رود چشم من گردون رهى تر يافته بر سر چاه زنخدانت كه آب ما ببرد * يوسف دل از خم زلف تو چنبر يافته تار زلف تو كه پود كسوت حسن آمده * مجلس دل از نسيم خود معطّر يافته هر نفس از غايت گرمى بازار غمت * طوطى جان خويشتن را سوخته پر يافته
هامش
( 1 ) - هلال شامگون و نعل معنبر هر دو كنايه از حلقهء زلف است .