تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 838

مساهمون:

ص٨٣٨
ز بس شمامهء كافور دل گمان ميبرد * كه برف دامن اين سبز كوهسار گرفت ز خنده‌هاى سحر باد را نشاط افزود * ز جرعه‌هاى قدح خاك را خمار گرفت ز بهر حليهء رخسار خاك جرعهء مى * نهاد دانهء ياقوت آبدار گرفت زمانه گفت خرد را ره هزيمت گير * كه از حباب جهان طرب سوار گرفت رسيد مژده جهانرا ز خطهء ملكوت * بر آفتاب كواكب حشر قرار گرفت مناديان سحرخوان فغان برآوردند * كه باز خسرو انجم ره حصار گرفت صبا مشام جهانرا چنان معطر كرد * كه روزگار كهن فضل نوبهار گرفت جهان تيره‌دل از اهتمام باد سحر * فروغ طلعت خورشيد كامكار گرفت
* * *
چون صبح جمال او برآمد * خورشيد بچاكرى درآمد از بهر نظارهء جنابش * در ديده هزار منظر آمد بر درگه وصل بىكنارش * جان حلقه مثال بر در آمد شد تشنه به خون من خط او * ز آن بر لب آب كوثر آمد بر چشمهء خضر زد خط او * ز آنست كه سبز پيكر آمد اى نوش لبى كه خندهء تو * سر حملهء خيل عسكر آمد بر بوى خط خوشت جهانى * دل‌سوخته همچو مجمر آمد با اينهمه چابكى كه عقل است * ز آسيب غم تو بر سر آمد از تو نجهم كه غمزهء تو * در حنجر فتنه خنجر آمد با اين‌همه بزم تاج دين را * روى تو چو ديده درخور آمد فرخنده محمد آنكه صيتش * از حدّ جهان فراتر آمد
* * *
طى كرد زمانه مفرش قار * از چهرهء عيش پرده بردار ديريست كه ذره مىكند رقص * كو ساغر آفتاب كردار تا سوختگان تشنه‌دل را * سيراب بقا كند خضروار