از پاى رود آدمى و بندهء تو * روزى كه ترا نبيند از دست رود
* * *
هرگز باشد نه روى باز آمدنت * رنگى بينم ز بوى باز آمدنت
سر در خس غم همچو تذروم ليكن * پيوسته در آرزوى باز آمدنت
* * *
اى باد سحرگه شدهاى عنبر بار * دانم كه همى روى بكوى دلدار
در طرهء او دليست ما را زنهار * كآن سوخته را ز ما بپرسى بسيار
* * *
آخر صنما صبح درين كار چه ديد * كاو جامهء خويش و پردهء ما بدريد
چون گوش فلك شكر وصال تو شنيد * از چشمهء خورشيد مرا چشم رسيد
* * *
زلف تو بجور همچو ايام چراست * چون سيم سخن ز وصل تو خام چراست
گر نرگس تو مىنكند صيادى * اى پستهدهان چشم تو بادام چراست
* * *
چشم خوش تو خصم من خسته چراست * با من لب تو چو زلف تو بسته چراست
ابروى كمان مثالت اندر حق من * گر نيست جفاى چرخ پيوسته چراست
* * *
شادى ز تو هرچند بسى نيست مرا * الّا غم تو همنفسى نيست مرا
سبحان اللّه هزار دل بردى بيش * و آنگه گويى دل كسى نيست مرا
63 - شمس طبسى
امام الاجل شمس الدين محمد بن عبد الكريم طبسى « 1 » از شاعران مبتكر و نيكوسخن و فصيح ايران در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم است . وى از فاضلان عهد خود شمرده ميشده و در اشعار خود شمس تخلص
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 307