وقت صبوحست بياراى نگار * جام مى آن دافع رنج خمار
روى طرب كى بود از ما نهان * گشته چنين چهرهء صبح آشكار
فتح ز مى جوى كه سلطان روم * يافت ظفر بر سپه زنگبار
ز آن مى گلگون كه برد روز بزم * صورت او در دل اندوه خار
عقل شود از اثرش بىسكون * روح بود در طلبش بىقرار
يابد ازو مرغ فنا بال و پر * يابد ازو نخل بقا برگ و بار
منفعتش بوده فزون از قياس * خاصيتش رفته برون از شمار
خواب همىآرد گويى مگر * تعبيه كردند در او كو كنار
هيچ شناسى تو كه ديوانه كيست * آنكه درين فصل بود هوشيار
تا بخوشى بگذرد اين چند روز * ما و مى و حاشيهء لالهزار
باغ شده جنت عنبر نسيم * كوه شده تخت زمرّد نگار
باد بهارى ز سرشك سحاب * شست ز رخسارهء بستان غبار
بلبل خوشگوى ز اطراف باغ * گفته بسى تهنيت نوبهار
مىكند از روى هوا چشم ابر * در و گهر بر سر عالم نثار
ديدهء نرگس شده روشن كه بود * سرمهء او خاك در شهريار
* * *
دل تحفه داد عشق ترا هم ز خون دل * بپذير كآنچه داد زوجه حلال داد
چشمم ز حسرت تو حكايت ز نيل كرد * جسمم ز فرقت تو نشانى ز نال داد
حالم چنين ز عشق تو و زندهام هنوز * آرى خداى داشت ببخشد چو حال داد
رويت كه داشت همچو خيالى مرا ز هجر * دوشم پيام وصل بدست خيال داد
صد ميل دورم از تو كه دولت مرا بعمر * درخورد حشمت تو نه مال و جمال داد
محروم در جهان نه منم از وصال و بس * بس عاشقا كه جان باميد وصال داد
* * *
اى بوده خوش از طرهء خوشبوى تو عمر * خوش نيست به هيچ روى بىروى تو عمر