تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 831

مساهمون:

ص٨٣١
ديدن روى تو در ديده تماشاى شگفت * جستن وصل تو در سينه تمناى وصال جلوه‌گر از سر زلف تو سحرگاه نسيم * مژده‌ور از مه روى تو شبانگاه شمال بامدادان كه سر از شرق برآرد خورشيد * خاك بر سر كند از غيرت آن حسن و جمال در همه باغ ملاحت كه گلش عارض تست * بهتر از قامت زيباى تو نارسته نهال اى تن از اختر خود رنج كه از دوست مرنج * وى دل از طالع خود نال كه از يار منال اين منم خسته‌تر از عشق ز هر روز امروز * وين تويى طرفه‌تر از حسن ز هر سال امسال ياسمينى و ز تو جان مرا بوى هلاك * آفتابى و ز تو عمر مرا بيم زوال خوب نبود كه ز تو عام شود بيدادى * خاصه در دور بقاى ملك خوب‌خصال
* * *
رويت بحسن عالم جان را كمال داد * عشقت بلطف چهرهء دل را جمال داد گه چهرهء تو شعلهء ماه تمام داشت * گه طرهء تو نفحهء باد شمال داد بنگر بدين طلسم كه شب را بمشك ناب * آميختند و زلف ترا مشك و خال داد خرسندييى كه داد مرا از وصال او * فرّ قدوم خسرو نيكوخصال داد
* * *
اى از خيال روى توام لاله‌زار چشم * تا كى بود ز عشق توام لاله‌بار چشم اشكى كه داشت چشم من افتاد در كنار * زين‌پس بجاى اشك فتد در كنار چشم بىجستن هواى تو نبود بجاى دل * بىديدن جمال تو نايد به كار چشم هرچند كز فراق تو دل را قرار نيست * گيرد همى به خون دل اندر قرار چشم گر آتش فراق تو در دل زند شرار * حالى بسوزد از اثر آن شرار چشم بىسبزهء خط تو مرا در هواى تو * گشت از خيال سرو قدت جويبار چشم بر گردن خيال تو بندد عروس‌وار * تا روز هر شبى گهر شاهوار چشم تو كبك خوش خرامى و بر روى تو مرا * پيوسته بازمانده براى شكار چشم زان پس كه شد سپيد مرا اى بنفشه زلف * بىنرگس سياه تو از انتظار چشم دولت نگر كه چون شده اين تيره‌روز را * روشن ز خاك بارگه شهريار چشم
* * *