گفتم به درد تو كه دوا چيست مرمرا * آواز داد از دل و گفتا گريستن
بدعهدى ترا كه نهان داشتم بدل * كرد آشكار ديده بصحرا گريستن
از عهد تست گريه و گرنه چه لايقست * از من بعهد خسرو دنيا گريستن
بيغو ملكشه آنكه پديد آورد بتيغ * از پردلان بموقف هيجا گريستن
* * *
اى شكر پيش لبت از در تر خنديدن * روح را طعنه زند لعل تو در خنديدن
پيشهء سنبل تو گرد عبير افشاندن * عادت پستهء تو تنگ شكر خنديدن
دل ربايد سر زلف تو بهر جنبيدن * جان فزايد لب لعل تو بهر خنديدن
تا نبينى رخ زر هيچ نخندى آرى * هست گل را همه از شادى زر خنديدن
چون بخندى سوى تو خلق از آن مىنگرد * كه نديدست كس از شمس و قمر خنديدن
گريه و زارى و اندوه و فراق و غم و درد * همه دارم ز فراق تو مگر خنديدن
با جفاى تو بخندم كه بوقت ماتم * نپسندند هم از اهل هنر خنديدن
از غم تست هميشه زبر و زيرى من * پس چرا بر من بىزير و زبر خنديدن
مردم از شكل دهانت بچه بودى آگاه * گر ندادى ز دهان تو خبر خنديدن
شايد از تاج و ز چتر ملك آموختهاند * زلف و رخسار تو هر شام و سحر خنديدن
* * *
سبب وصالِ رخ تست شادمانى را * مدد اميدِ لب تست زندگانى را
نشانهييست رخت حسن لايزالى را * نمونهييست لبت عمر جاودانى را
از آن قبل كه نمودار سروقامت تست * ز ديده آب دهم سرو بوستانى را
در آرزوى تو جانم از آن جهان آمد * عزيز دار مرين جان آن جهانى را
ز مهر تو چو خيالى شد ستم ، ار چه دلم * ز تو خيال نديدست مهربانى را
موافق آمده غم را دل ستمكش من * چنان كه طبع خداوند شادمانى را
* * *
اى جهان راز وصال تو همايون شده فال * فرخ آن روز كه باشد ز تو اميد وصال