تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 826

مساهمون:

ص٨٢٦
احمد ابن ارسلان شمس الملك راستين * خضر سكندر آستان عيسى آفتاب فر
* * *
ز خاك پاى تو چون ديده توتيا گيرد * ز ديده چهرهء خورشيد و مه ضيا گيرد فلك ز هجر تو سردفتر فنا سازد * جهان ز وصل تو سرمايهء بقا گيرد بقاى عشق تو نازم كه گر هزار دلست * نصيب خود ز غمت هر يكى جدا گيرد غم فراق تو هر روز در جهان آيد * بعزم آنكه ز دلخستگان كرا گيرد چو از رخ تو غم هجر گيرم اندر دل * چنان بود كه ز راحت كسى بلا گيرد بريختى ز جفا خونم و جزين نبود * سزاى آنكه چنين يار بىوفا گيرد دلم بريختن خون من بود راضى * بدان طمع كه ز لعل تو خون‌بها گيرد مرا هواى تو خواهد گرفت از سر ناز * تو دست رحم ز من باز گير تا گيرد كه خود هواى تو باطل شود گهى كه مرا * هواى خدمت درگاه پادشا گيرد حسام دين حسن بن على كه با دشمن * بروز معركه آيين مرتضا گيرد . . .
* * *
خيز كه باز در افق لشكر صبح زد علم * كينه كشيد بر فلك شاه كواكب از حشم جام صبوح نوش كن صاف چو اختر فلك * بزم صبوح ساز كن تازه چو روضهء ارم قالب عيش تازه كرد اين‌كه بلطف مىرود * باد مسيح خوانيش يا كه نسيم صبحدم نسخهء كوه و دشت را از دل كوه شد نقط * صفحهء باغ و راغ را از خط سبزه شد رقم خيز كه جلوه مىكند لعبت آفتاب را * صبح چو روى نازنين از پس پردهء ظلم بين كه ببارگاه خود شاه فلك بعزّ و ناز * همچو سپهبد جهان بازرسيد محترم تكسين صاحب ظفر عمدهء حق حسام دين * آنكه به خاك درگهش هست زمانه را قسم
* * *
دوش كاز جنگ اين كبود حصار * بازگشت آفتاب تيغ‌گذار خسرو روم را فروشد دم * ملك زنگ را برآمد كار همچنان تيره شد يسار و يمين * كه ندانست كس يمين و يسار
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 826 | ذبيح الله صفا