احمد ابن ارسلان شمس الملك راستين * خضر سكندر آستان عيسى آفتاب فر
* * *
ز خاك پاى تو چون ديده توتيا گيرد * ز ديده چهرهء خورشيد و مه ضيا گيرد
فلك ز هجر تو سردفتر فنا سازد * جهان ز وصل تو سرمايهء بقا گيرد
بقاى عشق تو نازم كه گر هزار دلست * نصيب خود ز غمت هر يكى جدا گيرد
غم فراق تو هر روز در جهان آيد * بعزم آنكه ز دلخستگان كرا گيرد
چو از رخ تو غم هجر گيرم اندر دل * چنان بود كه ز راحت كسى بلا گيرد
بريختى ز جفا خونم و جزين نبود * سزاى آنكه چنين يار بىوفا گيرد
دلم بريختن خون من بود راضى * بدان طمع كه ز لعل تو خونبها گيرد
مرا هواى تو خواهد گرفت از سر ناز * تو دست رحم ز من باز گير تا گيرد
كه خود هواى تو باطل شود گهى كه مرا * هواى خدمت درگاه پادشا گيرد
حسام دين حسن بن على كه با دشمن * بروز معركه آيين مرتضا گيرد . . .
* * *
خيز كه باز در افق لشكر صبح زد علم * كينه كشيد بر فلك شاه كواكب از حشم
جام صبوح نوش كن صاف چو اختر فلك * بزم صبوح ساز كن تازه چو روضهء ارم
قالب عيش تازه كرد اينكه بلطف مىرود * باد مسيح خوانيش يا كه نسيم صبحدم
نسخهء كوه و دشت را از دل كوه شد نقط * صفحهء باغ و راغ را از خط سبزه شد رقم
خيز كه جلوه مىكند لعبت آفتاب را * صبح چو روى نازنين از پس پردهء ظلم
بين كه ببارگاه خود شاه فلك بعزّ و ناز * همچو سپهبد جهان بازرسيد محترم
تكسين صاحب ظفر عمدهء حق حسام دين * آنكه به خاك درگهش هست زمانه را قسم
* * *
دوش كاز جنگ اين كبود حصار * بازگشت آفتاب تيغگذار
خسرو روم را فروشد دم * ملك زنگ را برآمد كار
همچنان تيره شد يسار و يمين * كه ندانست كس يمين و يسار