عمدة الملك فروغ گهر حدادى * كه شكست از قلمش قاعدهء درّ ثمين
سخنش سحر مبين است ولى از پى فهم * شعر كردند بزرگان لقب سحر مبين . . .
رقعهيى گر بسوى اهل جنان بنويسد * از خطش غاليهء زلف كند حور العين . . . « 1 »
از اشعار او عوفى چند بيت معدود نقل كرده و گفته است « اگرچه لطايف اشعار او بسيار است فاما چون مدتى كه داعى از ماوراء النهر غربت كردست آنچه بر خاطر بود فراموش شدست و آنچه مسوّدات بود ضايع گشته ، برين قدر اقتصار افتاد » . آقاى سعيد نفيسى چند قصيده از آثار او را در يك جنگ كهن يافته و در حواشى تاريخ بيهقى ( صفحهء 1355 ببعد ) نقل كرده است و اينك از مجموع آنها و منقولات عوفى و هدايت اين ابيات را نقل مىكنيم :
خيز كه مىدهد دمى بيش مخور غم سحر * پيش صبوح باز شو چنگ بخواه و باده خور
تا چو پياله سينه را منزل رقتى كنى * نالهء چنگ مىشنو گريهء شمع مىنگر
بىتو ز ديده بر دو رخ خون جگر گشادهام * از چه به من نمىدهى خون پياله بىجگر
آب ملونيست مى . باد منقشى سخن * باده اگر نماندت آب فروش و باده خر
عكس رخت ز جام مى گر بفلك رسد كند * نقش فروغ عشق او سوخته خرمن قمر
اين دو سه بيت آخرين خانهفروش خلد شد * گر دل ازو بگيردت خانه بگير و درگذر
طبعم ازين ملول شد بر نمط دگر روم * قصهء غصه را كنم تازه بمطلع دگر
در خطر ار چه ماندهاى اى تنخوار بىخطر * ديده شمر كه كردهاى قصد فلك يقين شمر
در شرف از سفر رسد گوهر شبچراغ مه * خيز چو صيت خويش كن گرد زمين يكى سفر
بىدم سرد چون سحر تيغ مكش كه بر فلك * حاكم عدل روز و شب از دم سرد شد سحر
چون سخنت سمر شود راه ببند خواب را * تا بوسيلت سخن گرد جهان شوى سمر
عالم بىهنر ترا گر بهنر نمىخرد * رو ببر اين قصيده را تا در عالم هنر
كعبهء قبله آستان قلزم دجله آستين * افسر فرق سرورى گوهر تاج بو البشر
هامش
( 1 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 326