رسيد روز به آخر چو جغد ميخواهم * كازين خرابه به معمورهء فنا بپرم
قدم خميد و سرم سوى خاك مايل شد * كه در حديقهء عصمت نهال بارورم
دوتا شدم كه نيالايدم به خون دامن * كه خونفشان شده چشم از تراوش جگرم
نشست برف گران بر سرم ز موى سپيد * ز پست گشتن بام وجود در خطرم
ز قلعهيى كه بر او برف باشد آب آيد * همين بود سبب آب كآيد از بصرم
شدم ز ضعف بدانسان كه گر چو سايه به خاك * مرا كشند نيابد كسى از آن اثرم
ز من كسى نكند ياد ز آنكه نتوانم * ز ضعف حال كه بر خاطر كسى گذرم
كمان صفت به دو تا گشت قامتم گويى * ز بيم تير اجل رفته در پس سپرم
بسوى اوج فراغت چسان كنم پرواز * ازين حضيض كه بشكسته است بال و پرم
ببوستان جهان ريخت ميوهء اميد * ز سنگ و ژاله بهر سوى شاخهء شجرم
نهال چون ثمر افشاند راست گردد ليك * خميد نخل قدم چون فشانده شد ثمرم
سرم فروشد يكبارگى ميان دو دوش * كه از مهابت شمشير مرگ برحذرم
ز ديدههاى ضعيف از محبت احباب * بچهره اشك فشانم كه عازم سفرم
مقيم گوشهء بيت الحزن شدم كاز ضعف * بود محال گذشتن ز آستان درم
بياض را نكند فرق ديدهام ز سواد * بچهره گرچه فروزند شمع ماه و خورم
گذشت عمر و نكردم بجز گنه كارى * ميان مردم از آنروى مانده پيش سرم
چنين كه لرزه بدستم فتاد از رعشه * ببزم دهر چسان ساغر نشاط خورم
به ميهمانيم آمد اجل چه چاره كنم * كه جز حيات نسازد قبول ماحضرم . . .
* * *
مرا پرسى كه چونى چونم ايدوست * جگر پردرد و دل پرخونم ايدوست
حديث عاشقى بر من رها كن * تو ليلى شو كه من مجنونم ايدوست
بفريادم ز تو هر روز ، فرياد * ازين فرياد روزافزونم ايدوست
شنيدم عاشقان را مينوازى * مگر من ز آن ميان بيرونم ايدوست
نگفتى گر بيفتى گيرمت دست ؟ * ازين افتاده تركا كنونم ايدوست !