تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
رسيد روز به آخر چو جغد ميخواهم * كازين خرابه به معمورهء فنا بپرم قدم خميد و سرم سوى خاك مايل شد * كه در حديقهء عصمت نهال بارورم دوتا شدم كه نيالايدم به خون دامن * كه خونفشان شده چشم از تراوش جگرم نشست برف گران بر سرم ز موى سپيد * ز پست گشتن بام وجود در خطرم ز قلعه‌يى كه بر او برف باشد آب آيد * همين بود سبب آب كآيد از بصرم شدم ز ضعف بدانسان كه گر چو سايه به خاك * مرا كشند نيابد كسى از آن اثرم ز من كسى نكند ياد ز آنكه نتوانم * ز ضعف حال كه بر خاطر كسى گذرم كمان صفت به دو تا گشت قامتم گويى * ز بيم تير اجل رفته در پس سپرم بسوى اوج فراغت چسان كنم پرواز * ازين حضيض كه بشكسته است بال و پرم ببوستان جهان ريخت ميوهء اميد * ز سنگ و ژاله بهر سوى شاخهء شجرم نهال چون ثمر افشاند راست گردد ليك * خميد نخل قدم چون فشانده شد ثمرم سرم فروشد يكبارگى ميان دو دوش * كه از مهابت شمشير مرگ برحذرم ز ديده‌هاى ضعيف از محبت احباب * بچهره اشك فشانم كه عازم سفرم مقيم گوشهء بيت الحزن شدم كاز ضعف * بود محال گذشتن ز آستان درم بياض را نكند فرق ديده‌ام ز سواد * بچهره گرچه فروزند شمع ماه و خورم گذشت عمر و نكردم بجز گنه كارى * ميان مردم از آنروى مانده پيش سرم چنين كه لرزه بدستم فتاد از رعشه * ببزم دهر چسان ساغر نشاط خورم به ميهمانيم آمد اجل چه چاره كنم * كه جز حيات نسازد قبول ماحضرم . . .
* * *
مرا پرسى كه چونى چونم ايدوست * جگر پردرد و دل پرخونم ايدوست حديث عاشقى بر من رها كن * تو ليلى شو كه من مجنونم ايدوست بفريادم ز تو هر روز ، فرياد * ازين فرياد روزافزونم ايدوست شنيدم عاشقان را مينوازى * مگر من ز آن ميان بيرونم ايدوست نگفتى گر بيفتى گيرمت دست ؟ * ازين افتاده تركا كنونم ايدوست !
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 822 | ذبيح الله صفا