تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩
تن مرزبان ديد در خاك و خون * كلاه كيانى شده سرنگون سليمانى افتاده در پاى مور * همان پشه‌يى كرده بر پيل زور ببازوى بهمن برآموده مار * ز رويين دز افتاده اسفنديار بهار فريدون و گلزار جم * بباد خزان گشته تاراج غم نسب‌نامهء دولت كيقباد * ورق‌برورق هر سويى برده باد سكندر فرود آمد از پشت بور * درآمد ببالين آن پيل زور بفرمود تا آن دو سرهنگ را * دو كج‌زخمهء خارج‌آهنگ را بدارند بر جاى خويش استوار * خود از جاى جنبيد شوريده‌وار ببالينگه خسته آمد فراز * ز درع كيانى گره كرد باز سر خسته را بر سر ران نهاد * شب تيره بر روز رخشان نهاد فروبسته چشم آن تن خوابناك * به دو گفت برخيز ازين خون و خاك رها كن كه در من رهايى نماند * چراغ مرا روشنايى نماند سپهرم بدانگونه پهلو دريد * كه شد در جگر پهلوم ناپديد تو اى پهلوان كآمدى سوى من * نگهدار پهلو ز پهلوى من كه با آنكه پهلو دريدم چو ميغ * هنوز آيد از پهلويم بوى تيغ سر سرورانرا رها كن ز دست * تو مشكن كه ما را جهان خود شكست چه دستى كه با ما درازى كنى * بتاج كيان دست‌يازى « 1 » كنى نگهدار دستت كه داراست اين * نه پنهان چو روز آشكار است اين چو گشت آفتاب مرا روىزرد * نقابى به من دركش از لاجورد مبين سروران در سرافگندگى * چنان شاه را در چنين بندگى درين بندم از رحمت آزاد كن * بآمرزش ايزدم ياد كن زمين را منم تاج تارك‌نشين * ملرزان مرا تا نلرزد زمين رها كن كه خواب خوشم ميبرد * زمين آب و چرخ آتشم ميبرد
هامش
( 1 ) - دست‌يازى : دست‌درازى .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 819 | ذبيح الله صفا