تن مرزبان ديد در خاك و خون * كلاه كيانى شده سرنگون
سليمانى افتاده در پاى مور * همان پشهيى كرده بر پيل زور
ببازوى بهمن برآموده مار * ز رويين دز افتاده اسفنديار
بهار فريدون و گلزار جم * بباد خزان گشته تاراج غم
نسبنامهء دولت كيقباد * ورقبرورق هر سويى برده باد
سكندر فرود آمد از پشت بور * درآمد ببالين آن پيل زور
بفرمود تا آن دو سرهنگ را * دو كجزخمهء خارجآهنگ را
بدارند بر جاى خويش استوار * خود از جاى جنبيد شوريدهوار
ببالينگه خسته آمد فراز * ز درع كيانى گره كرد باز
سر خسته را بر سر ران نهاد * شب تيره بر روز رخشان نهاد
فروبسته چشم آن تن خوابناك * به دو گفت برخيز ازين خون و خاك
رها كن كه در من رهايى نماند * چراغ مرا روشنايى نماند
سپهرم بدانگونه پهلو دريد * كه شد در جگر پهلوم ناپديد
تو اى پهلوان كآمدى سوى من * نگهدار پهلو ز پهلوى من
كه با آنكه پهلو دريدم چو ميغ * هنوز آيد از پهلويم بوى تيغ
سر سرورانرا رها كن ز دست * تو مشكن كه ما را جهان خود شكست
چه دستى كه با ما درازى كنى * بتاج كيان دستيازى « 1 » كنى
نگهدار دستت كه داراست اين * نه پنهان چو روز آشكار است اين
چو گشت آفتاب مرا روىزرد * نقابى به من دركش از لاجورد
مبين سروران در سرافگندگى * چنان شاه را در چنين بندگى
درين بندم از رحمت آزاد كن * بآمرزش ايزدم ياد كن
زمين را منم تاج تاركنشين * ملرزان مرا تا نلرزد زمين
رها كن كه خواب خوشم ميبرد * زمين آب و چرخ آتشم ميبرد
هامش
( 1 ) - دستيازى : دستدرازى .