مگردان سر خفته را از سرير * كه گردون گردان برآرد نفير
زمان من اينك رسد بيگمان * رها كن بخواب خوشم يكزمان
اگر تاج خواهى ربود از سرم * يكى لحظه بگذار تا بگذرم
چو من زين ولايت گشادم كمر * تو خواه افسر از من ستان خواه سر
سكندر بناليد كاى تاجدار * سكندر منم چاكر شهريار
نخواهم كه بر خاك باشد سرت * نه آلودهء خون شود پيكرت
و ليكن چه سودست كاين كار بود * تأسف ندارد درين كار سود
اگر تاجور سر برافراختى * مگر پند او چارهيى ساختى
دريغا به دريا كنون آمدم * كه تا سينه در موج خون آمدم
چرا مركبم را نيفتاد سم * چرا پى نكردم درين راه گم
مگر نالهء شاه نشنيدمى * نه روزى بدين روز هم ديدمى
بداراى گيتى و داناى راز * كه دارم ببهبود دارا نياز
و ليكن چو بر شيشه افتاد سنگ * كليد در چاره نايد بچنگ
دريغا كه از نسل اسفنديار * همين بود و بس ملك را يادگار
چه بودى كه مرگ آشكارا شدى * سكندر همآغوش دارا شدى
چه سودست مردن نشايد به زور * كه پيش از اجل رفت نتوان بگور
بنزديك من يك سر موى شاه * گرامىتر از صد هزاران كلاه
گرين زخم را چاره دانستمى * طلب كردمى تا توانستمى
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهى * كه ماند ز داراى دولت تهى
چه تدبير دارى مراد تو چيست * اميد از كه دارى و بيمت ز كيست
بگو هرچه دارى كه فرمان كنم * بچارهگرى با تو پيمان كنم
چو دارا شنيد آن دم دلنواز * بخواهشگرى ديده را كرد باز
به دو گفت كاى بهترين بخت من * سزاوار پيرايه و تخت من
چه پرسى ز جان بجان آمده * گلى در سموم خزان آمده
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 820
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٨٢٠