تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
مگردان سر خفته را از سرير * كه گردون گردان برآرد نفير زمان من اينك رسد بيگمان * رها كن بخواب خوشم يكزمان اگر تاج خواهى ربود از سرم * يكى لحظه بگذار تا بگذرم چو من زين ولايت گشادم كمر * تو خواه افسر از من ستان خواه سر سكندر بناليد كاى تاجدار * سكندر منم چاكر شهريار نخواهم كه بر خاك باشد سرت * نه آلودهء خون شود پيكرت و ليكن چه سودست كاين كار بود * تأسف ندارد درين كار سود اگر تاجور سر برافراختى * مگر پند او چاره‌يى ساختى دريغا به دريا كنون آمدم * كه تا سينه در موج خون آمدم چرا مركبم را نيفتاد سم * چرا پى نكردم درين راه گم مگر نالهء شاه نشنيدمى * نه روزى بدين روز هم ديدمى بداراى گيتى و داناى راز * كه دارم ببهبود دارا نياز و ليكن چو بر شيشه افتاد سنگ * كليد در چاره نايد بچنگ دريغا كه از نسل اسفنديار * همين بود و بس ملك را يادگار چه بودى كه مرگ آشكارا شدى * سكندر هم‌آغوش دارا شدى چه سودست مردن نشايد به زور * كه پيش از اجل رفت نتوان بگور بنزديك من يك سر موى شاه * گرامىتر از صد هزاران كلاه گرين زخم را چاره دانستمى * طلب كردمى تا توانستمى نه تاج و نه اورنگ شاهنشهى * كه ماند ز داراى دولت تهى چه تدبير دارى مراد تو چيست * اميد از كه دارى و بيمت ز كيست بگو هرچه دارى كه فرمان كنم * بچاره‌گرى با تو پيمان كنم چو دارا شنيد آن دم دلنواز * بخواهشگرى ديده را كرد باز به دو گفت كاى بهترين بخت من * سزاوار پيرايه و تخت من چه پرسى ز جان بجان آمده * گلى در سموم خزان آمده
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 820 | ذبيح الله صفا