جهان شربت هركس از يخ سرشت * بجز شربت من كه بر يخ نوشت
ز بىآبيم سينه سوزد درون * قدم تا سرم غرق درياى خون
چو برقى كه در ابر دارد شتاب * لب از آب خالى و تن غرق آب
سبويى كه سوراخ باشد نخست * بموم و سريشم نگردد درست
جهان غارت از هر درى ميبرد * يكى آورد ديگرى ميبرد
نه ز او ايمن اينان كه هستند نيز * نه آنان كه رفتند رستند نيز
ببين روز من راستى پيشه كن * تو هم از چنين روزى انديشه كن
نه من به ز بهمن شدم كاژدها * بخاريدن سر نكردش رها
نه ز اسفنديار آن جهانگير گرد * كه از چشمزخم جهان جان نبرد
چو در نسل ما كشتن آمد نخست * كشنده نسب كرد بر من درست
تو سرسبز بادى بشاهنشهى * كه من كردم از سبزه بالين تهى
چو درخواستى كآرزوى تو چيست * بوقتى كه بر من ببايد گريست
سه چيز آرزو دارم اندر نهان * برآيد باقبال شاه جهان
يكى آنكه بر كشتن بيگناه * تو باشى درين داورى دادخواه
دويم آنكه بر تاج و تخت كيان * چو حاكم تو باشى نيارى زيان
سوم آنكه بر زيردستان من * حرم نشكنى در شبستان من
سكندر پذيرفت ازو هرچه گفت * پذيرنده برخاست گوينده خفت
از ديوان او :
درين چمن كه ز پيرى خميده شد كمرم * ز شاخهاى بقا بعد ازين چه بهره برم
نه سايهييست ز نخلم نه ميوهيى كس را * كه تندباد حوادث بريخت برگ و برم
سپهر با قَد خم گشته مىكند لحدم * بياض موى ز كافور ميدهد خبرم
ز نافه مشك تر آيد پديد و اين عجبست * كه نافه گشت عيان از سواد مشك ترم
دو رشته پر ز گهر بود در دهان ما را * جفاى چرخ گسست و بريخت آن گهرم
گهر بريخت ز در جم ستارهسان كه دميد * ز صوب مشرق حرمان ستارهء سحرم