تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 821

مساهمون:

ص٨٢١
جهان شربت هركس از يخ سرشت * بجز شربت من كه بر يخ نوشت ز بىآبيم سينه سوزد درون * قدم تا سرم غرق درياى خون چو برقى كه در ابر دارد شتاب * لب از آب خالى و تن غرق آب سبويى كه سوراخ باشد نخست * بموم و سريشم نگردد درست جهان غارت از هر درى ميبرد * يكى آورد ديگرى ميبرد نه ز او ايمن اينان كه هستند نيز * نه آنان كه رفتند رستند نيز ببين روز من راستى پيشه كن * تو هم از چنين روزى انديشه كن نه من به ز بهمن شدم كاژدها * بخاريدن سر نكردش رها نه ز اسفنديار آن جهانگير گرد * كه از چشم‌زخم جهان جان نبرد چو در نسل ما كشتن آمد نخست * كشنده نسب كرد بر من درست تو سرسبز بادى بشاهنشهى * كه من كردم از سبزه بالين تهى چو درخواستى كآرزوى تو چيست * بوقتى كه بر من ببايد گريست سه چيز آرزو دارم اندر نهان * برآيد باقبال شاه جهان يكى آنكه بر كشتن بيگناه * تو باشى درين داورى دادخواه دويم آنكه بر تاج و تخت كيان * چو حاكم تو باشى نيارى زيان سوم آنكه بر زيردستان من * حرم نشكنى در شبستان من سكندر پذيرفت ازو هرچه گفت * پذيرنده برخاست گوينده خفت

از ديوان او :

درين چمن كه ز پيرى خميده شد كمرم * ز شاخهاى بقا بعد ازين چه بهره برم نه سايه‌ييست ز نخلم نه ميوه‌يى كس را * كه تندباد حوادث بريخت برگ و برم سپهر با قَد خم گشته مىكند لحدم * بياض موى ز كافور ميدهد خبرم ز نافه مشك تر آيد پديد و اين عجبست * كه نافه گشت عيان از سواد مشك ترم دو رشته پر ز گهر بود در دهان ما را * جفاى چرخ گسست و بريخت آن گهرم گهر بريخت ز در جم ستاره‌سان كه دميد * ز صوب مشرق حرمان ستارهء سحرم