از پاى فتادهام چه تدبير * ايدوست بياو دست من گير
اين خسته كه دلسپردهء تست * زنده بتوبه كه مردهء تست
بنواز بلطف يك سلامم * جان تازه نما بيك پيامم
ديوانه منم براى و تدبير * در گردن تو چراست زنجير
در گردن خود رسن ميفگن * من به باشم رسن به گردن
زلف تو دريد هركه دل دوخت * اين پردهدرى ورا كه آموخت
دل بردن زلف تو نه زور است * او هندو و روزگار كور است
از اسكندرنامه : مرگ دارا
سپه چون پراگنده شد سوى جنگ * فراخى درآمد بميدان تنگ
كس از خاصگان پيش دارا نبود * كازو در دل كس مدارا نبود
دو سرهنگ غدار چون پيل مست * بر آن پيلتن برگشادند دست
زدندش يكى تيغ پهلوگذار « 1 » * كه از خون زمين گشت چون لالهزار
درافتاد دارا بدان زخم تيز * ز گيتى برآمد يكى رستخيز
درخت كيانى درآمد به خاك * بغلتيد در خون تن زخمناك
كشنده دو سرهنگ شوريدهراى * بنزد سكندر گرفتند جاى
كه آتش ز دشمن برانگيختيم * باقبال شه خون او ريختيم
ز دارا سر تخت پرداختيم * سر تاج اسكندر افراختيم
سكندر چو دانست كآن ابلهان * دليرند بر خون شاهنشهان
پشيمان شد از كرده پيمان خويش * كه برخاستش عصمت از جان خويش
فروميرد اميدوارى ز مرد * چو همسال را سر درآيد بگرد
نشان جست كآن كشورآراى كى * كجا خوابگه دارد از خون و خوى
دو بيداد پيشه بپيش اندرون * ببيداد خود شاه را رهنمون
چو در موكب قلب دارا رسيد * ز موكب روان هيچكس را نديد
هامش
( 1 ) - گذاردن : عبور كردن ؛ پهلوگذار ، آنكه از پهلو و بر آدمى بگذرد .