تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨
از پاى فتاده‌ام چه تدبير * ايدوست بياو دست من گير اين خسته كه دل‌سپردهء تست * زنده بتوبه كه مردهء تست بنواز بلطف يك سلامم * جان تازه نما بيك پيامم ديوانه منم براى و تدبير * در گردن تو چراست زنجير در گردن خود رسن ميفگن * من به باشم رسن به گردن زلف تو دريد هركه دل دوخت * اين پرده‌درى ورا كه آموخت دل بردن زلف تو نه زور است * او هندو و روزگار كور است

از اسكندرنامه : مرگ دارا

سپه چون پراگنده شد سوى جنگ * فراخى درآمد بميدان تنگ كس از خاصگان پيش دارا نبود * كازو در دل كس مدارا نبود دو سرهنگ غدار چون پيل مست * بر آن پيلتن برگشادند دست زدندش يكى تيغ پهلوگذار « 1 » * كه از خون زمين گشت چون لاله‌زار درافتاد دارا بدان زخم تيز * ز گيتى برآمد يكى رستخيز درخت كيانى درآمد به خاك * بغلتيد در خون تن زخمناك كشنده دو سرهنگ شوريده‌راى * بنزد سكندر گرفتند جاى كه آتش ز دشمن برانگيختيم * باقبال شه خون او ريختيم ز دارا سر تخت پرداختيم * سر تاج اسكندر افراختيم سكندر چو دانست كآن ابلهان * دليرند بر خون شاهنشهان پشيمان شد از كرده پيمان خويش * كه برخاستش عصمت از جان خويش فروميرد اميدوارى ز مرد * چو همسال را سر درآيد بگرد نشان جست كآن كشورآراى كى * كجا خوابگه دارد از خون و خوى دو بيداد پيشه بپيش اندرون * ببيداد خود شاه را رهنمون چو در موكب قلب دارا رسيد * ز موكب روان هيچكس را نديد
هامش
( 1 ) - گذاردن : عبور كردن ؛ پهلوگذار ، آنكه از پهلو و بر آدمى بگذرد .