چون مانده شد از عذاب و اندوه * سجاده برون فگند از انبوه
بنشست و بهايهاى بگريست * كآوخ چه كنم دواى من چيست
آواره ز خانومان چنانم * كاز كوى به خانه ره ندانم
نه بر در دير خود پناهى * نه بر سر كوى دوست راهى
قَرّابهء « 1 » نام و شيشهء ننگ * افتاد و شكست بر سر سنگ
شد طبل بشارتم دريده * من طبل رحيل بركشيده
آشفته چنان نيم بتقدير * كآسوده شوم به هيچ زنجير
ويران نه چنان شدست كارم * كآبادى خويش چشم دارم
اى كاش كه بر من اوفتادى * خاكى كه مرا بباد دادى
يا صاعقهيى درآمدى سخت * هم خانه بسوختى و هم رخت
كس نيست كه آتشى درآرد * دود از من و جان من برآرد
اندازد در دم نهنگم * تا بازرهد جهان ز ننگم
از ناخلفى كه در زمانم * ديوانهء خلق و ديو خوانم
خويشان مرا ز خوى من خار * ياران مرا ز نام من عار
خونريزِ من خراب خسته * هست از ديت و قصاص رسته
اى همنفسان مجلس رود * بدرود شويد جمله بدرود
كآن شيشهء مى كه بود در دست * افتاده شد آبگينه بشكست
گر در رهم آبگينه شد خرد * سيل آمد و آبگينه را برد
تا هركه به من رسيد رايش * نآزارد از آبگينه پايش
اى بيخبران ز درد و آهم * خيزيد و رها كنيد را هم
من گم شدهام مرا مجوييد * با گمشدگان سخن مگوييد
تا كى ستم و جفا كنيدم * با محنت خود رها كنيدم
بيرون مكنيد ازين ديارم * من خود بگريختن سوارم
هامش
( 1 ) - قرابه ، قرّابه : شيشهء شراب ، صراحى ، آوند بزرگى از شيشه كه در آن شراب و آب و جز آن ريزند .