بادى بفرستش از ديارت * خاكيش بده بيادگارت
هرك او نه چو باد بر تو لرزد * نه باد كه خاك هم نيرزد
و آنكس كه نه جان به تو سپارد * آن به كه ز غصه جان برآرد . . .
زارى در عشق
مجنون چو شنيد پند خويشان * از تلخى پند شد پريشان
زد دست و دريد پيرهن را * كاين مرده چه مىكند كفن را
آن كز دوجهان برون زند تخت * در پيرهنى كجا كشد رخت
چون وامق از آرزوى عذرا * گه كوه گرفت و گاه صحرا
تركانه ز خانه رخت بربست * در كوچگه رحيل بنشست
دراعه دريد و درع مىدوخت * زنجير بريد و بند مىسوخت
مىگشت ز دور چون غريبان * دامن بدريده تا گريبان
بر كشتن خويش گشته والى * لا حول ازو بهر حوالى
ديوانه صفت شده بهر كوى * ليلى ليلى زنان بهر سوى
احرام دريده ، سر گشاده * در كوى ملامت اوفتاده
با نيك و بدى كه بود در ساخت * نيك از بد و بد ز نيك نشناخت
مىخواند نشيد مهربانى * بر شوق ستارهء يمانى
هر بيت كه آمد از زبانش * بر ياد گرفت اين و آنش
حيران شده هركسى در آن پى * مىديد و همىگريست بر وى
او فارغ از آنكه مردمى هست * يا بر ورقش كسى نهد دست
حرف از ورق جهان سترده * مىبود نه زنده و نه مرده
بر سنگ فتاده خوار چون گِل * سنگ دگرش فتاده بر دل
صافى تن او چو دُرد گشته * در زير دو سنگ خرد گشته
چون شمع جگر گداز مانده * يا مرغ ز جفت بازمانده
در دل همه داغ دردناكى * بر چهره غبارهاى خاكى