تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
بادى بفرستش از ديارت * خاكيش بده بيادگارت هرك او نه چو باد بر تو لرزد * نه باد كه خاك هم نيرزد و آنكس كه نه جان به تو سپارد * آن به كه ز غصه جان برآرد . . .

زارى در عشق

مجنون چو شنيد پند خويشان * از تلخى پند شد پريشان زد دست و دريد پيرهن را * كاين مرده چه مىكند كفن را آن كز دوجهان برون زند تخت * در پيرهنى كجا كشد رخت چون وامق از آرزوى عذرا * گه كوه گرفت و گاه صحرا تركانه ز خانه رخت بربست * در كوچگه رحيل بنشست دراعه دريد و درع مىدوخت * زنجير بريد و بند مىسوخت مىگشت ز دور چون غريبان * دامن بدريده تا گريبان بر كشتن خويش گشته والى * لا حول ازو بهر حوالى ديوانه صفت شده بهر كوى * ليلى ليلى زنان بهر سوى احرام دريده ، سر گشاده * در كوى ملامت اوفتاده با نيك و بدى كه بود در ساخت * نيك از بد و بد ز نيك نشناخت مىخواند نشيد مهربانى * بر شوق ستارهء يمانى هر بيت كه آمد از زبانش * بر ياد گرفت اين و آنش حيران شده هركسى در آن پى * مىديد و همىگريست بر وى او فارغ از آنكه مردمى هست * يا بر ورقش كسى نهد دست حرف از ورق جهان سترده * مىبود نه زنده و نه مرده بر سنگ فتاده خوار چون گِل * سنگ دگرش فتاده بر دل صافى تن او چو دُرد گشته * در زير دو سنگ خرد گشته چون شمع جگر گداز مانده * يا مرغ ز جفت بازمانده در دل همه داغ دردناكى * بر چهره غبارهاى خاكى