تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
بتصديقى كه دارد راهب دير * بتوفيقى كه بخشد واهب خير بمقبولان خلوت برگزيده * بمعصومان آلايش نديده بهر طاعت كه نزديكت صوابست * بهر دعوت كه پيشت مستجابست بدان آه پسين كز عرش پيشست * بدان نام مهين كز عرش بيشست كه رحمى بر دل پرخونم آور * وزين غرقاب غم بيرونم آور اگر هر موى من گردد زبانى * شود هريك ترا تسبيح خوانى هنوز از بىزبانى خفته باشم * ز صد شكرت يكى ناگفته باشم تو آن هستى كه با تو كيستى نيست * تويى هست آندگر جز نيستى نيست تويى در پردهء وحدت نهانى * فلك را داده بر در قهرمانى « 1 » خداونديت را انجام و آغاز * نداند اول و آخر كسى باز بدرگاه تو در اميد و در بيم * نشايد راه بردن جز بتسليم فلك بربستى و دوران گشادى * جهان و جان و روزى هر سه دادى اگر روزى دهى ور جان‌ستانى * تو دانى هرچه خواهى كن تو دانى بتوفيق توام زينگونه برپاى * برين توفيق توفيقى برافزاى چو حكمى راند خواهى يا قضايى * بتسليم آفرين در من رضايى اگرچه هر قضايى كان تو رانى * مسلم شد بمرگ و زندگانى من رنجور بيطاقت عيارم * مده رنجى كه من طاقت ندارم ز من نايد بواجب هيچ كارى * گر از من نايد آيد از تو بارى بانعام خودم دلخوش كن اين‌بار * كه انعام تو بر من هست بسيار ز تو چون پوشم اين راز نهانى * وگر پوشم تو خود پوشيده دانى چو خواهش كرد بسيار از دل پاك * چو آب چشم خود غلتيد بر خاك فراخى دادش ايزد در دل تنگ * كليدش را برآورد آهن از سنگ جوان شد گلبن دولت دگربار * ز تلخى رست شيرين شكربار نيايش در دل خسرو اثر كرد * دلش را چون فلك زيروزبر كرد
هامش
( 1 ) - قهرمان : پيشكار
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 814 | ذبيح الله صفا