بتصديقى كه دارد راهب دير * بتوفيقى كه بخشد واهب خير
بمقبولان خلوت برگزيده * بمعصومان آلايش نديده
بهر طاعت كه نزديكت صوابست * بهر دعوت كه پيشت مستجابست
بدان آه پسين كز عرش پيشست * بدان نام مهين كز عرش بيشست
كه رحمى بر دل پرخونم آور * وزين غرقاب غم بيرونم آور
اگر هر موى من گردد زبانى * شود هريك ترا تسبيح خوانى
هنوز از بىزبانى خفته باشم * ز صد شكرت يكى ناگفته باشم
تو آن هستى كه با تو كيستى نيست * تويى هست آندگر جز نيستى نيست
تويى در پردهء وحدت نهانى * فلك را داده بر در قهرمانى « 1 »
خداونديت را انجام و آغاز * نداند اول و آخر كسى باز
بدرگاه تو در اميد و در بيم * نشايد راه بردن جز بتسليم
فلك بربستى و دوران گشادى * جهان و جان و روزى هر سه دادى
اگر روزى دهى ور جانستانى * تو دانى هرچه خواهى كن تو دانى
بتوفيق توام زينگونه برپاى * برين توفيق توفيقى برافزاى
چو حكمى راند خواهى يا قضايى * بتسليم آفرين در من رضايى
اگرچه هر قضايى كان تو رانى * مسلم شد بمرگ و زندگانى
من رنجور بيطاقت عيارم * مده رنجى كه من طاقت ندارم
ز من نايد بواجب هيچ كارى * گر از من نايد آيد از تو بارى
بانعام خودم دلخوش كن اينبار * كه انعام تو بر من هست بسيار
ز تو چون پوشم اين راز نهانى * وگر پوشم تو خود پوشيده دانى
چو خواهش كرد بسيار از دل پاك * چو آب چشم خود غلتيد بر خاك
فراخى دادش ايزد در دل تنگ * كليدش را برآورد آهن از سنگ
جوان شد گلبن دولت دگربار * ز تلخى رست شيرين شكربار
نيايش در دل خسرو اثر كرد * دلش را چون فلك زيروزبر كرد
هامش
( 1 ) - قهرمان : پيشكار