آينهدار از پى آن شد سحر * تا تو رخ خويش ببينى مگر
جنبش اين مهد كه مهراب تست * طفل صفت از پى خوشخواب تست
سينهء خورشيد كه پر آتشست * روى تو مىبيند از آن دلخوشست
* * *
مه كه شود كاسته چون موى تو * خنده زند چون نگرد روى تو
عالم خوش خور كه ز كس كم نهاى * غصه مخور بندهء عالم نهاى
با همه چون خاك زمين پست باش * وز همه چون باد تهىدست باش
خاك تهى به نه درآميخته * گرد بود خاك برانگيخته
دل به خدا بر نه و خرسندييى « 1 » * اينت جداگانه خداوندييى
* * *
عمر بخشنودى دلها گذار * تا ز تو خشنود شود كردگار
سايهء خورشيدسواران « 2 » طلب * رنج خود و راحت ياران طلب
دردستانى كن و درماندهى * تات رسانند بفرماندهى
گرم شو از مهر و ز كين سرد باش * چون مه و خورشيد جوانمرد باش
هركه بنيكى عمل آغاز كرد * نيكى او روى به دو باز كرد
گنبد گردنده ز روى قياس * هست بنيكى و بدى خودشناس
از خسرو و شيرين شيرين
پريدختى ، پرى بگذار ، ماهى * به زير مقنعه صاحب كلاهى
شبافروزى چو مهتاب جوانى * سيهچشمى چو آب زندگانى
كشيده قامتى چون نخل سيمين * دو زنگى بر سر نخلش رطبچين
ز بس كآورد ياد آن نوش لب را * دهان پرآبِ شكر شد رطب را
هامش
( 1 ) - خرسندى : قناعت
( 2 ) - خورشيدسواران : زحمتكشان آفتاب گرد كه پاى بر آفتاب روى زمين مىنهند .