بمرواريد دندانهاى چون نور * صدفرا آب دندان داده « 1 » از دور
دو شكر چون عقيق آب داده * دو گيسو چون كمند تاب داده
خم گيسوش تاب از دل كشيده * بگيسو سبزه را بر گل كشيده
شده گرم از نسيم مشك بيزش * دماغ نرگس بيمار خيزش
فسونگر كرده بر خود چشم خود را * زبان بسته بافسون چشم بد را
بسحرى كآتش دلها كند تيز * لبشرا صد زبان هر صد شكرريز
نمك دارد لبش در خنده پيوست * نمك شيرين نباشد و آنِ او هست
تو گويى بينيش تيغيست از سيم * كه كرد آن تيغ سيبى را به دو نيم
ز ماهش صد قصب را رخنهيابى * چو ماهش رخنهيى بر رخ نيابى
بشمعش بر بسى پروانه بينى * ز نازش سوى كس پروا نبينى
صبا از زلف و رويش حلهپوش است * گهى قاقم گهى قندز « 2 » فروش است
موكل كرده بر هر غمزه غنجى * ز نخ چون سيب و غبغب چون ترنجى
گر اندازه ز چشم خويش گيرد * بر آهويى صد آهو « 3 » بيش گيرد
زرشك نرگس مستش خروشان * ببازار ارم ريحانفروشان
بعيد آراى ابروى هلالى * نديدش كس كه جان نسپرد حالى
بحيرت مانده مجنون در خيالش * بقايم رانده « 4 » ليلى با جمالش
بفرمانى كه خواهد خلق را كشت * به دستش ده قلم يعنى ده انگشت
حديثى و هزار آشوب دلبند * لبى و صد هزاران بوسه چون قند
سر زلفى ز ناز و دلبرى پر * لب و دندانى از ياقوت و از در
از آن ياقوت و آن درّ شكرخند * مفرّح ساخته سوداييى چند
خرد سرگشته بر روى چو ماهش * دل و جان فتنه بر زلف سياهش
هامش
( 1 ) - آب دندان : بمعنى مجازى ، سادهلوح . آب دندان دادن : گول زدن
( 2 ) - قندز : بيدستر ، سگ آبى
( 3 ) - آهو : عيب
( 4 ) - قايم در شطرنج خانهء تحصن شاه است . بقايم راندن يعنى عاجز و زبون كردن