تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 793

مساهمون:

ص٧٩٣
به آب ديده نبينى كه خاك ميشويم * بدان طمع كه زر عمر بازيابم ازو
* * *
هركه بر كس دهد شكستن دل * شكند شاخ عمر و برنخورد بر عزيزان كسى كه خوارى كرد * زود گردد ذليل و درگذرد هركه آرد به روى نيكان بد * هم نتيجهء بدش به پى سپرد
* * *
ز آن زلف مشك رنگ نسيمى بما فرست * يك بوى سر به مهر بدست صبا فرست ز آن لب كه تا ابد مدد جان ما ازوست * نوشى بعاريت ده و بوسى عطا فرست چون آگهى كه شيفته و كشتهء توايم * روزى براى ما زى و ريزى بما فرست بندى ز زلف كم كن و زنجير ما بساز * قندى ز لب بدزد و بما خونبها فرست بردار پرده از رخ و از ديده‌هاى ما * نورى كه عاريه است بخورشيد وافرست گاهى بدست خواب پيام وصال ده * گه بر زبان باد سلام وفا فرست خاقانى از تو دارد هر دم هزار درد * آخر از آن هزار يكى را دوا فرست
* * *
خوى او از خامكارى كم نكرد * سينهء ما سوخت چشمش نم نكرد دشمنان با دشمنان از شرم خلق * آشتى رنگى كنند آن هم نكرد از مكن گفتن زبانم موى شد * او هنوز از جور مويى كم نكرد روزى از روى خودم چون روى خود * جان غم پرورد را خرم نكرد سينه‌ام ز آن پس كه چون گوهر بسفت * چون صدف بشكافت پس مرهم نكرد عشق او تا بر سر من آب خورد * آبخورد جانم الا غم نكرد در جفا همجنس عالم بود ليك * آنچه او كرد از جفا عالم نكرد خار غم در راه خاقانى نهاد * وز پى برداشتن قد خم نكرد
* * *
پيام دوست نسيم سحر دريغ مدار * بياز گوشه‌نشينان خبر دريغ مدار