كاه ديوار و گل بام به خون مىشويم * پس درين حال چه ديوار بطر باز كنم
خار غم در ره و پس شاددلى ممكن نيست * كاژدها حاضر و من گنج گهر باز كنم
خواستم كز پى صيدى بپرم باشه « 1 » مثال * صرصر حادثه نگذاشت كه پر باز كنم
بر جهان مىنكنم باز بيكبار دو چشم * چشمدرد عدمم باد اگر باز كنم
از سر غيرت چشمى بخرد بردوزم * وز پى عبرت چشمى بخطر باز كنم
هفتدر بستم بر خلق و اگر آه زنم * هفتپرده كه فلك راست زبر باز كنم
مردم چشم مرا چشم بد مردم كشت * پس بمردم بچه دل چشم دگر باز كنم
ز آهنينجان كه درين غم دل خاقانى راست * خانه آتش زده بينند چو در باز كنم
بروم بر سر خاك پسر خاك بسر * كفن خونين از روى پسر باز كنم
اى مه نو ز شبستان پدر چون شدهاى * وى عطارد ز دبستان پدر چون شدهاى . . .
* * *
سبحه در كف ميگذشتم بامداد * بانگ ناقوس مغان بيرون فتاد
مصحفى در بر حمايل داشتم * مىفروشى از دكان بيرون فتاد
بند زر از مصحفم در وجه مى * بستد و راز نهان بيرون فتاد
پشت خمدرخم شدم وز درد جام * خوردم و هوش از روان بيرون فتاد
يك نشان دُرد بر دراعه ماند * دوستى ديد و نشان بيرون فتاد
دشمنان بيرون ندادند اين حديث * اين حديث از دوستان بيرون فتاد
جور ميكش همچنان خاقانيا * خاصه كانصاف از جهان بيرون فتاد
* * *
شاهد روز از نهان آمد برون * خوانچهء زر ز آسمان آمد برون
چهرهء آن شاهد زربفتپوش * از نقاب پرنيان آمد برون
نقب در ديوار مشرق برد صبح * خشت زرين ز آن ميان آمد برون
هامش
( 1 ) - باشه : مرغى شكاريست