تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢
شاه انجم از قباى فستقى * همچو فستق ز استخوان آمد برون نعرهء مرغان برآمد كالصبوح * بيدلى از بند جان آمد برون بامدادان سوى مسجد ميشدم * پيرى از كوى مغان آمد برون من ببانگ مؤذنان كز خمكده * بانگ مرغ زند خوان آمد برون عاشقى توبه شكسته همچو من * از طواف خم‌ستان آمد برون دست من بگرفت و اندر خانه برد * با من از راز نهان آمد برون گفت مى خور تا برون آيى ز پوست * لاله نيز از پوست ز آن آمد برون مىخورى به كز ريا طاعت كنى * گفتم و تير از كمان آمد برون پاى رندان بوسه زن خاقانيا * خاصه پايى كز جهان آمد برون
* * *
خاقانيا چو آب رخت رفت در سؤال * مستان نوال كس كه و بال آشناى اوست بر خستگى دل مطلب مرهم قبول * نه دل نه مرهمى كه جراحت‌فزاى اوست آن را كه بشكنند نوازش كنند باز * يعنى كه چون شكست نوازش دواى اوست پندارى آن شتر كه شكستند گردنش * پر زر از آن كنند كه آن خونبهاى اوست گيرم كه كان زر شود آن گردن شتر * او را ز زر چه سود كه سودش بقاى اوست
* * *
خاقانيا ز نان‌طلبى آب رخ مريز * كآن حرص كآب رخ برد آهنگ جان كند آدم ز حرص گندم نان ناشده چه ديد * با آدمى مطالبهء نان همان كند بس مور كو ببردن نان پاره‌يى ز راه * پى سودهء كسان شود و جان زيان كند آن طفل بين كه ماهيكان چون كند شكار * بر سوزن خميده چو يكپاره نان كند از آدمى چه طرفه كه ماهى در آب نيز * جانرا ز حرص در سر كار دهان كند
* * *
زرى كه نقد جوانيست گم شد از كف عمر * درين سراچهء خاكى كه دل خرابم ازو
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 792 | ذبيح الله صفا