شاه انجم از قباى فستقى * همچو فستق ز استخوان آمد برون
نعرهء مرغان برآمد كالصبوح * بيدلى از بند جان آمد برون
بامدادان سوى مسجد ميشدم * پيرى از كوى مغان آمد برون
من ببانگ مؤذنان كز خمكده * بانگ مرغ زند خوان آمد برون
عاشقى توبه شكسته همچو من * از طواف خمستان آمد برون
دست من بگرفت و اندر خانه برد * با من از راز نهان آمد برون
گفت مى خور تا برون آيى ز پوست * لاله نيز از پوست ز آن آمد برون
مىخورى به كز ريا طاعت كنى * گفتم و تير از كمان آمد برون
پاى رندان بوسه زن خاقانيا * خاصه پايى كز جهان آمد برون
* * *
خاقانيا چو آب رخت رفت در سؤال * مستان نوال كس كه و بال آشناى اوست
بر خستگى دل مطلب مرهم قبول * نه دل نه مرهمى كه جراحتفزاى اوست
آن را كه بشكنند نوازش كنند باز * يعنى كه چون شكست نوازش دواى اوست
پندارى آن شتر كه شكستند گردنش * پر زر از آن كنند كه آن خونبهاى اوست
گيرم كه كان زر شود آن گردن شتر * او را ز زر چه سود كه سودش بقاى اوست
* * *
خاقانيا ز نانطلبى آب رخ مريز * كآن حرص كآب رخ برد آهنگ جان كند
آدم ز حرص گندم نان ناشده چه ديد * با آدمى مطالبهء نان همان كند
بس مور كو ببردن نان پارهيى ز راه * پى سودهء كسان شود و جان زيان كند
آن طفل بين كه ماهيكان چون كند شكار * بر سوزن خميده چو يكپاره نان كند
از آدمى چه طرفه كه ماهى در آب نيز * جانرا ز حرص در سر كار دهان كند
* * *
زرى كه نقد جوانيست گم شد از كف عمر * درين سراچهء خاكى كه دل خرابم ازو