تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 787

مساهمون:

ص٧٨٧
مجلس غم ساخته است و من چو بيد سوخته * تا به من راوق « 1 » كند مژگان مى پالاى من تيرباران سحر دارم سپر چون نفگند * اين كهن گرگ خشن بارانى از غوغاى من اين خماهن « 2 » گون كه چون ريم‌آهنم « 3 » پالود و سوخت * شد سكاهن « 4 » پوشش از درد دل درواى « 5 » من مار ديدى در گيا پيچان كنون در غار غم * مار بين پيچيده بر ساق گياآساى من اژدها بين حلقه گشته خفته زير دامنم * ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهاى من تا نترسند اين دو طفل هندو اندر مهد چشم * زير دامن پوشم اژدرهاى جان‌فرساى من دست آهنگر مرا در مار ضحاكى كشيد * گنج افريدون چه سود اندر دل داناى من آتشين آب از خوى خونين برانم تا بكعب * كآسيا سنگيست بر پاى زمين‌پيماى من جيب من بر صدره « 6 » خارا « 7 » عتابى « 8 » شد ز اشك * كوه خارا زير عطف « 9 » دامن خاراى من روى خاك‌آلود من چون كاه بر ديوار حبس * از رخم كهگل كند اشك زمين انداى من چون كنار شمع بينى ساق من دندانه‌دار * ساق من خاييد گويى بخت دندان‌خاى « 10 » من تا كه لرزان ساق من بر آهنين‌كرسى نشست * مىبلرزد ساق عرش از آه صور آواى من بوسه خواهم داد ويحك بند پندآموز را * لاجرم زين‌بند چنبروار شد بالاى من در سيه‌كارى چو شب‌روى سپيد آرم چو صبح * پس سپيد آيد سيه خانه بشب مأواى من پشت بر ديوار زندان روى بر بام فلك * چون فلك شد پرشكوفه نرگس بيناى من محنت و من روىدرروى آمده چون جو ز مغز * فندق‌آسا بسته روزن سقف محنت‌زاى من غصهء هرروز و يا رب يا رب هر نيمشب * تا چه خواهد كرد يا رب يا رب شبهاى من هست چون صبح آشكارا كاين صباح چند را * بيم صبح رستخيزست از شب يلداى من روزه كردم نذر چون مريم كه هم مريم صفاست * خاطر روح القدس پيوند عيسىزاى من
هامش
( 1 ) - راوق : صافى شراب ( 2 ) - خماهن : حجر الحديد ( 3 ) - ريم‌آهن : چرك و زنگ آهن كه از آهن گداخته هنگام كوبيدن پتك جدا شود ( 4 ) - سكاهن : مركب از سركه و آهن . رنگى سياه كه چرم را هنگام دباغى بدان رنگ كنند ( 5 ) - دروا : واژگون و متحير ( 6 ) - صدره : سينه‌پوش ( 7 ) - خارا : نوعى از جامه‌هاى ابريشمين ( 8 ) - خاراى عتابى : خاراى مخطط ( 9 ) - عطف : چين ، آن قسمت از دامن كه برگردانده باشند . ( 10 ) - بخت دندان‌خاى : كنايه از بخت ناموافق است .