ز قيروقار حكايت كند بجعد و بزلف * گره كه ديد ز قير و زره كه داشت ز قار
گرت بران گره و آن زره خطر باشد * رعايت فلكست و عنايت دلدار
دلت كه بىگره و بىزره نياسايد * بجعد اويله كن يا بزلف او بگذار
اگر گزاردن حق آن گره خواهى * ز هر گره گرهى را زره فرست نثار
56 - فلكى شروانى « 1 »
نجم الدين ( يا : افصح الدين ) ابو النظام محمد فلكى شروانى ، از شاعران بزرگ اواخر قرن ششم است . مولدش شهر شماخى مستقر شروانشاهان بود ، و فلكى از آنروى تخلص ميكرد كه در اوايل امر به تحصيل نجوم اشتغال داشت چنان كه تذكرهنويسان نوشتهاند در اين فن مهارت داشت . وى از مداحان شروانشاهان و معاصر خاقان اكبر منوچهر بن فريدون و پسر او اخستان بود . فلكى فن ادب و شعر را مانند خاقانى از ابو العلاء گنجوى آموخت و بنابرين آنان كه او را استاد خاقانى ميشمرند باشتباهند . وفات او را آذر بسال 587 نوشته و بعضى ديگر مانند صادق ابن صالح در شاهد صادق 577 ثبت كردهاند . ديوان فلكى را تا هفت هزار بيت نوشتهاند ولى آنچه در دست است به دو هزار بيت نميرسد و از اين مايه شعر دريافته مىشود كه او گويندهيى نازكخيال و خوشعبارت بود و از سخن معقد مغلق ، كه شيوهء معاصران او در شروان و آذربايجان بود ، دورى مىگزيد و به سهولت كلام و روانى سخن متمايل بود و از ميان اشعار او آنها كه در حبس شروانشاه سروده شده لطف و اثرى خاص دارد زيرا او هم مانند خاقانى بزندان شروانشاه افتاد و بتهمت افشاء اسرار چندى در بند آهنين بود تا عاقبت پادشاه او را ببخشيد و از زندان رهايى داد .
از اشعار اوست :
شب نباشد كه فراق تو دلم خون نكند * و آرزوى تو مرا رنج دلافزون نكند
هيچ روزى نبود كانده شوق تو مرا * دل چو آتشكده و ديده چو جيحون نكند
مژه برهم نزند هيچ شبى ديدهء من * تا به خون خاك سر كوى تو معجون نكند
هامش
( 1 ) - سخن و سخنوران ، تأليف آقاى بديع الزمان فروزانفر استاد دانشگاه ؛ ديوان فلكى شروانى چاپ انگلستان ؛ مجمع الفصحا ج 1 ص 381 - 382 ؛ آتشكدهء آذر چاپ هند ص 50 - 51 ؛ تذكرهء هفتاقليم امين احمد رازى ؛ تذكرهء الشعراء دولتشاه سمرقندى چاپ هند ص 64