تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 771

مساهمون:

ص٧٧١
حمل ايمان ميبرى با خود سوى دار القرار * شحنهء لا حول بربا خود كه رهبر رهزنست از شبيخون اجل شاهى شبى ايمن نخفت * قلعه را گرباره از خارا و دراز آهنست هر كرا شست اجل افتاد در گرداب عمر * خسته گردد گر چو ماهى روز و شب با جوشنست تيرگى اين صفه روشن‌تر شود ليكن هنوز * چشم عبرت‌بين ما را سرمه اندر هاونست گرد آن چون چنبر غربال برگشتن خطاست * كآسمان چشمه‌چشمه رزق را پرويزنست بر سر كوى قناعت حجره‌يى خواهم گرفت * جان برشوت مىدهم حالى و باقى بر منست كافرم گر رنج خود بر يك مسلمان افگنم * نيم نانى ميخورم تا نيم‌جانى در تنست
* * *
بناگوش تو اى ترك سمن سيماى سيمين‌تن * سمن را خاك زد در چشم و گل را چاك پيراهن زنخدان تو چون گويست و چون چوگان مرا قامت * گريبان تو پرماهست و پرپروين مرا دامن بنازد چون بنازى تو لطافت را طرب در دل * بخندد چون بخندى تو ملاحت را روان در تن اگر طره بيفشانى و گر رخسار بنمايى * زهى درد شب تيره خهى شرم مه روشن ز عكس لب ميى دادى بما كز جرعهء جامش * ميان چشم مردمها چو مستانند در گلشن فراقت راست با عمرم مزاج شير با شكر * وصالت راست با جانم خلاف آب با روغن زبانت مىنياسايد ز تلخ عاشقان گفتن * چو از مدح سر سادات يك ساعت زبان من
* * *
هلال عيد پيدا شد ز روى قبهء خضرا * بسان زورق سيمين روان در نيلگون دريا شب از مه گشت با زينت چو دست هندو از ياره * هلال از عكس خور روشن چو سيمين ساغر از صهبا فرورفته چو حورا مهر و چون گيسوش مانده شب * هلال اندر افق رخشان چو گيسو بند آن حورا چو مهر از اجتماع مه سوى مغرب شتابان شد * تو گفتى اخترى شاهد بجست از چنگل عنقا
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 771 | ذبيح الله صفا