تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 768

مساهمون:

ص٧٦٨
گفتم عنان دل به كف آرم ولى كنون * دستى كجا مرا كه بدان خوش عنان رسد ز آسيب روزگار بيفتد ز دست من * هر لقمه‌يى كه از تو مرا با دهان رسد بر حسن خويش تكيه مكن رخ ز من متاب * كآخر بهار حسن ترا هم خزان رسد آهسته دار جور و بينديش ز آنكه من * دل بازخواهم از تو چو كارم بجان رسد تو آفتاب حسنى و هر شب فغان من * چون بخت پهلوان ز تو بر آسمان رسد مقصود آفرينش عالم جلال دين * كز جود او بهر طرفى كاروان رسد
* * *
بويى كه از بهار نسيم صبا برد * گويى همى ز طرهء دلبند ما برد طاوس از بنفشه كلاه دگر نهد * وز سبزه پشت طوطى ديگر قبا برد شمشاد طوق فاخته گردد بكوهسار * خلخال لاله كبك درى را غطا برد لشكر كشيد ابر بقلب و جناح او * قوس قزح نگر كه چه رنگين لوا برد اى پادشاه حسن كه در باغ نيكوى * باد غم تو افسر هر پادشا برد لعلت سعادت در صد پادشا دهد * جزعت سلامت دل صد پارسا برد ما و هواى تو كه درين وقت دست عشق * دامن گرفته پيش سماع و هوا برد بلبل كنون بروضهء اقبال عشق رفت * كس رخت عاشقى بسراى ريا برد چشم بهار رعنا بيند چو ما اگر * از خاك پاى تاج اجل توتيا برد والاحميد دين كه ز درگاهش آسمان * منشور كبريا و مثال رضا برد . . .
* * *
زبانِ تشنه اندر كام همچون نعل در آتش * به زير خود مغز سوده همچون سرمه در هاون زمين در نالش و جنبش ز زخم گرز كوه‌آسا * فلك در تابش و رخشش ز عكس تيغ شير اوژن همىجوشيد خون از حلقهء تنگ زره بيرون * بدانگونه كه آب نار پالايى بپرويزن همه شيب و همه بالا پر اسب و خنجر و زوبين * همه دشت و همه صحرا پر از دست و سر و گردن يكى چون بهمن و قارن دگر چون رستم دستان * يكى چون طوس و چون گرگين دگر چون گيو و چون بيژن يكى در كشتن مردان يكى در گشتن ميدان * يكى در آه و در افغان يكى در ناله و شيون