گفتم عنان دل به كف آرم ولى كنون * دستى كجا مرا كه بدان خوش عنان رسد
ز آسيب روزگار بيفتد ز دست من * هر لقمهيى كه از تو مرا با دهان رسد
بر حسن خويش تكيه مكن رخ ز من متاب * كآخر بهار حسن ترا هم خزان رسد
آهسته دار جور و بينديش ز آنكه من * دل بازخواهم از تو چو كارم بجان رسد
تو آفتاب حسنى و هر شب فغان من * چون بخت پهلوان ز تو بر آسمان رسد
مقصود آفرينش عالم جلال دين * كز جود او بهر طرفى كاروان رسد
* * *
بويى كه از بهار نسيم صبا برد * گويى همى ز طرهء دلبند ما برد
طاوس از بنفشه كلاه دگر نهد * وز سبزه پشت طوطى ديگر قبا برد
شمشاد طوق فاخته گردد بكوهسار * خلخال لاله كبك درى را غطا برد
لشكر كشيد ابر بقلب و جناح او * قوس قزح نگر كه چه رنگين لوا برد
اى پادشاه حسن كه در باغ نيكوى * باد غم تو افسر هر پادشا برد
لعلت سعادت در صد پادشا دهد * جزعت سلامت دل صد پارسا برد
ما و هواى تو كه درين وقت دست عشق * دامن گرفته پيش سماع و هوا برد
بلبل كنون بروضهء اقبال عشق رفت * كس رخت عاشقى بسراى ريا برد
چشم بهار رعنا بيند چو ما اگر * از خاك پاى تاج اجل توتيا برد
والاحميد دين كه ز درگاهش آسمان * منشور كبريا و مثال رضا برد . . .
* * *
زبانِ تشنه اندر كام همچون نعل در آتش * به زير خود مغز سوده همچون سرمه در هاون
زمين در نالش و جنبش ز زخم گرز كوهآسا * فلك در تابش و رخشش ز عكس تيغ شير اوژن
همىجوشيد خون از حلقهء تنگ زره بيرون * بدانگونه كه آب نار پالايى بپرويزن
همه شيب و همه بالا پر اسب و خنجر و زوبين * همه دشت و همه صحرا پر از دست و سر و گردن
يكى چون بهمن و قارن دگر چون رستم دستان * يكى چون طوس و چون گرگين دگر چون گيو و چون بيژن
يكى در كشتن مردان يكى در گشتن ميدان * يكى در آه و در افغان يكى در ناله و شيون