دل هر نفسى زيار نيرنگى ديد * هر دم بَدَل صلح ازو جنگى ديد
وز صبر چو بوى يار مىجست نيافت * در اشك گريخت كاندرو رنگى ديد
54 - مؤيد نسفى
نام او را عوفى « 1 » « مؤيد الدين النسفى » آورده و صورت كوتاه شدهء آن را « مؤيد » نوشته و سيفى هروى « 2 » او را « مؤيد نسفى » خوانده است . او پدر شهاب الدين احمد بن مؤيد نسفى است كه ذكرش خواهد آمد و مانند پسر در دستگاه سلاطين آل افراسياب بسر ميبرده و از آن ميان گويا مداح جلال الدين على بود كه در حدود سال 553 بسلطنت رسيد ، زيرا در قصايد خود يك جا از جلال الدين نام سلطانى نام مىبرد كه بايست مانند مؤيد نسفى در اواسط قرن ششم بوده باشد و او به نظر جز همين جلال الدين على نمىآيد كه با اطاعت از گور خان پادشاه كفارختا ، حكومت سمرقند داشت . عوفى در صفت بلاغت و فصاحت مؤيد گفته است : « سحبان وايل در جنب او باقل و عطارد لطايف اشعار او را ناقل » و الحق آنچه ازو بازمانده نشان كمال استاديش در سخن ميتواند بود . عوفى منظومهيى بنام پهلوانان نامه « كه بر منوال مثنوى پرداخته » بود به دو نسبت ميدهد . هدايت « 3 » اطلاعات خود را دربارهء او از لباب - الالباب نقل كرده است و بيش از آنچه گفتيم از وى اطلاعى در دست نيست . از اشعار اوست « 4 »
از جور چرخ هرچه بخلق جهان رسد * تنها ز جور چشم تو بر من همان رسد
جانم به خاك پاى تو دارد طمع و ليك * سيمرغ نيست او كه بدين آشيان رسد
چون گيسوى تو تافته دارد دل مرا * بادى كز آن دو گيسوى عنبرفشان رسد
دل برد و من بدادم و يك شهر غمخورست * ترسم كه بر مبالغه بازم زيان رسد
از مغز من برون نشود لاف عشق تو * درد توام اگرچه بهر استخوان رسد
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 359
( 2 ) - تاريخ نامهء هرات تأليف سيف بن محمد هروى متخلص بسيفى . چاپ كلكته ، 1943 ص 77 و 78
( 3 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 509
( 4 ) - اين ابيات از لباب الالباب و مجمع الفصحا صفحات مذكور و حواشى آقاى سعيد نفيسى بر كتاب تاريخ بيهقى ص 1546 ببعد نقل شده است .