تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 766

مساهمون:

ص٧٦٦
هرگز نگار طره بهنجار نشكند * تا بار عشق پشت خرد زار نشكند پروين‌فشان نگردد چشم جهان‌فروز * تا نوش‌خنده مُهر لب يار نشكند تا تار زلف او ندهد مايه دور چرخ * بر روى روز زلف شب تار نشكند يك تار نيست در همه زلفش كه بوى او * قدر هزار نافهء تا تار نشكند بيمارِ نارِ سينهء يارم ولى بعمر * يك آرزوى اين دل بيمار نشكند دلخون ناردان و يم گرچه آب او * هرگز حرارت دل پرنار نشكند آهونگاه چشم وى آن مست شيرگير * جز جان عاقل و دل هشيار نشكند خون دل منست شرابى كه جز به دو * چشمش خمار غمزهء خونخوار نشكند اى نوبهار حسن بهاران مشو بباغ * تا چند روز رونق گلزار نشكند در جلوه‌گاه روى مكن زلف بىقرار * تا پشت صبر اين دل افگار نشكند بر گل كلاله مشكن تا صد هزار دل * با زلف مشكبار بيك بار نشكند جان ده مرا ببوسه نه از بهر من و ليك * تا چشم جان‌ستان ترا كار نشكند از زينهار خوارى جزع تو باك نيست * گر لعل آبدار تو زنهار نشكند ياقوت آبدار تو لعليست كآرزوش * جز خاك پاى شاه جهاندار نشكند
* * *
بخدايى كه زلف خوبان را * دام دلهاى عاشقان كردست پيش خورشيد چهره‌هاى بتان * از خم زلف سايبان كردست بادِ نقاش را بفصل خزان * زرگر باغ و بوستان كردست كه رهى در فراق چهرهء تو * چهره چون برگ در خزان كردست بر كران دلش مدار كه او * جاى مهرت ميان جان كردست
* * *
تا توانى زندگانى آن‌چنان كن با همه * بشنو از من ، اين نصيحت ياد بادا از منت كآستينها در غم تو تر كنند از آب گرم * گر نشيند خاك نرمى ناگهان بر دامنت
* * *
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 766 | ذبيح الله صفا