تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 765

مساهمون:

ص٧٦٥
در عصر شاعر مشهور و مورد توجه استادان بزرگ شده بود چنان كه خاقانى هنگامى كه در رى بود و آنجا با شرف الدين حسام او را اتفاق ملاقات افتاده ، ويرا به همان قصيده شناخت و بعجز خود از آوردن نظير آن اقرار آورد . عوفى تفصيل اين ملاقات را چنين آورده است : « از بزرگى شنيدم كه در آن‌وقت كه به سفر قبله رفته بود ، چون برى برسيد ، چنين اتفاق افتاده بود كه خاقانى در رى بود ، حسام الدين به زيارت او رغبتى كرد و بنزديك او شد ، و عمر نوقانى كه استاد قرا و داور دلها بود ، در خدمت او برفت ، و چون بمحاورهء يكديگر انسى گرفتند ، خاقانى پرسيد كه مولانا را لقب چيست ؟ عمر نوقانى گفت مولانا شرف الدين حسام كه بحسام بيان حق را شرح و باطل را شرحه كند . گفت صاحب نشكند ؟ مولانا سخت ازين سخن بشكست ، چه او در انواع علوم دينى استاد بود و در هر فنى از آن معتقدى ، او را بشعر پارسى نسبت كردن لايق منصب او نبود . گفت آرى در اوائل جوانى و عهد شباب كه مظنهء نادانى باشد خاطر بدان شيوه بيرون شده است و ديرست تا آن سقطات را استغفار ميكنم . خاقانى گفت اى مولانا ! يا ليت كه تمامى ديوان من تراستى و آن يك قصيدهء تو مرا ، چه با آنك اكثر عمر ما بدين منوال مصروف است و فن و شيوهء ما اين ، چندانكه خواستيم تا يك بيت بدين منوال بياريم خاطر ما مسامحت نكرد . پس ساعتى بود غلامان درآمدند و پيش هر يك يكتاى اطلس و مهر زر بنهادند ، حسام الدين معذرتى كرد و گفت :
گنجها بر دل خاقانى اگر عرضه كنند * نه فلك ده يك آن چيز بود كاو بدهد بتجبر نه بذل مال ستاند ز ملوك * بتواضع نه بمنت سوى بدگو بدهد چرخ خايد همه انگشت بدندان كه چرا * نيكمردى ببدان اين‌همه نيرو بدهد كار خاقانى دولاب روان را ماند * كه ز يكسو بستاند بدگر سو بدهد » « 1 »
قصيدهء « نشكند » را شرف الدين حسام در مدح ركن الدين ابو المظفر قلج طمغاج خان مسعود از سلاطين خانيهء ماوراء النهر در اواسط قرن ششم سروده است و اينك بنقل قسمتى از آن و باقى اشعار او مبادرت مىشود :
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 1 ص 168 - 169