تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤
بس دل كه ز تو خون شد و در بر ماندست * بس دست كه از هجر تو بر سر ماندست اى بس سخنان نغز همچون گوهر * كز گوش تو همچو حلقه بر در ماندست
* * *
اى شب نه ز زلف اوست در پاى تو بند * بس دير و دراز دركشيدى تا چند اى صبح تو نيستى چو من عاشق زار * من ميگريم بس است بارى تو بخند
* * *
ما قبله ز خانهء قلندر كرديم * وز خاك در مصطبه افسر كرديم لب بر لب ساغر چو صراحى جان را * خندان خندان فداى ساغر كرديم
* * *
نه برگ شكايت از تو گفتن دارم * نه طاقت درد دل نهفتن دارم آگنده چو غنچه گشتم از غم درياب * كز تنگدلى سر شكفتن دارم
* * *
بر طرف مه آن طرهء شبرنگش بين * صد تنگ شكر از دهن تنگش بين بر آتش رخ بىگنه آن هندو را * آويخته يا رب چو دل سنگش بين
* * *
اى روى تو همچو مشك و زلف تو چو خون * ميگويم و مىآيمش از عهده برون رويت مشكى نرفته در نافه هنوز * زلفت خونى كه آيد از نافه برون

53 - شرف الدين حسام

شرف الدين حسام الائمة محمد بن ابو بكر نسفى از مشاهير علماء قرن ششم بوده است . عوفى كه نام و لقب او را بنحو مذكور آورده ، او را در همان حال « شرف الدين حسام » ناميده و معلوم است كه به همين اسم شهرت داشته است . وى در « فنون فضايل چون مردم يك فن بود » و عوفى در خدمتش تلمذ ميكرد و از وى اجازهء روايت احاديث گرفت و او خود هر روز آدينه در خانهء « درّ يتيم خاتون » نوبت عقد مجلس وعظ داشت و در اثناء كلام اشعار آبدار زيبا ميخواند . يكى از قصائد اين استاد با رديف بشكند كه به زودى نقل خواهيم كرد ، هم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 764 | ذبيح الله صفا