سلسله بر طرف ديبا افگند * تا مرا در بند سودا افگند
سركشى بر دست گيرد هر زمان * تا مگر اين كار در پا افگند
دل بحيله ميبرد از عاشقان * و آنگهى در قعر دريا افگند
از فراقش ذرهيى گر كم شود * آفتابش ذره بر ما افگند
گاه وعده دايم از بيم و اميد * پردهء امروز و فردا افگند
دل اگر از دست تو آهى زند * آتش اندر سنگ خارا افگند
خود نينديشد كه روزى عاشقش * داورى با صدر دنيا افگند
ركن دين مسعود سعد روزگار * كز وجودش ملك دارد افتخار . . .
* * *
باز بر جانم فراقت پادشاهى مىكند * و آنچه در عالم كسى كرد او تباهى مىكند
شهر صبرم تا سپاه عشق تو غارت زند * بر من آن كردى كه با شهرى سپاهى مىكند
بيگناهم كشت عشقت واى اگر بودى گناه * حال چون بودى چو اين در بىگناهى مىكند
چشم تو دعوى خونم كرد و ابرو شد گواه * كژ چرا شد گرنه ميلى « 1 » در گواهى مىكند
بر غمم گفتى صبورى كن بلى شايد كنم * هيچ جايى صبر اگر بىآب ماهى مىكند
بر ظهير اين غصه كمتر نه كه طبع او ز نظم * بر سپهر مهر مدح پادشاهى مىكند
شهريار شير كينه نصرة الدين بيشكين * آنكه شمشيرش ز شيران كينهخواهى مىكند
* * *
بىآنكه بكس رسيد زورى از ما * يا گشت پريشان دل مورى از ما
ناگاه برآورد بدين رسوايى * شوريده سر زلف تو شورى از ما
* * *
غم كشت مرا و غمگسار آگه نيست * دل خون شد و دلدار ز كار آگه نيست
اين با كه توان گفت كه عمرم بگذشت * در حسرت روى يار و يار آگه نيست
* * *
هامش
( 1 ) - ميل : برگشتن و خميدن و از راه بيرون رفتن .