تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 762

مساهمون:

ص٧٦٢
دل مرا چو گريبان گرفت جذبهء حق * فشاند دامن همت ز خاكدان غرور بشد ز خاطرم انديشهء مى و معشوق * برفت از سرم آواز بربط و طنبور كه مرد در تتق « 1 » كبريا نيابد راه * مگر كه لشكر حرص و هوا كند مقهور ز هرچه گفتم و كردم كنون پشيمانم * بجز دعا و ثناى خدايگان صدور
* * *
عشق دل را سوى جانان ميكشد * عقل را در زير فرمان ميكشد شرح نتوان داد اندر عمرها * آنچه جان از جور جانان ميكشد تا كشد او خط مشكين گرد ماه * دل قلم بر صفحهء جان ميكشد چرخ بر دوش از مه نو غاشيه * از بن سى و دو دندان ميكشد كوردل آنكس كه مىبيند رخش * و آنگهى از نيل چوگان ميكشد كوه همرنگ لبش لعلى نيافت * تيغ در خورشيد رخشان ميكشد چشم من در تشنگى ز آن غرقه شد * كآب زان چاه زنخدان ميكشد با چنين حسن ار وفايى داشتى * كار ما را جز چنين بگذاشتى دست گير اى جان كه فرصت درگذشت * پايمردى كن كه آب از سر گذشت روى چون خورشيد بنماى از نقاب * كآبم از سر همچو نيلوفر گذشت اى بسا كز هجر آب چشم من * همچو باد مهرگان بر زر گذشت گفتى از بس مرگ تو باشد وصال * هم نبود و مدتى ديگر گذشت چند گويى سرگذشت دل بگو * كار دل اكنون گذشت از سر گذشت از لب تو بلعجب‌تر پاسخ است * كان چنان تلخست و بر شكر گذشت واى توكت خون من در گردنست * ورنه ما را نيك و بد هم درگذشت جان چون سنگين بود تأثيرى نكرد * ورنه هجران تو تقصيرى نكرد
هامش
( 1 ) - تتق : چادر و پردهء بزرگ .