آمد خيال روى تو در چشمم آشكار * بر رغم جان كه خيره ز چشمم نهان برفت
عالم حديث عشق من و حسن تو گرفت * آرى چنين بود سخنى كز دهان برفت
چون صيت حكم صدر زمانه جمال دين * آوازهء لطافت تو در جهان برفت
* * *
شرح غم تو لذت شادى بجهان دهد * وصف لب تو طعم شكر در دهان دهد
طاوس جان بجلوه درآيد ز خرمى * گر طوطى لبت بحديثى زبان دهد
شمعى است چهرهء تو كه هر شب ز نور خويش * پروانهء « 1 » عطا بمه آسمان دهد
خلقى ز پرتو تو چو پروانه سوختند * كس نيست كز حقيقت رويت نشان دهد
زلفت بجادوى ببرد هر كجا دليست * و آنگه به چشم و ابروى نامهربان دهد
هندو نديدهام كه چو تركان جنگجو * هرچ آيدش بدست بتير و كمان دهد
جز زلف و چهرهء تو نديدم كه هيچكس * خورشيد را بظلمت شب سايبان دهد
مقبل كسى بود كه ز خورشيد عارضت * هجرانش تا بسايهء زلفت امان دهد
گر در رخم بخندى بر من منه سپاس * كان خاصيت به من رخ چون زعفران دهد
وقتست اگر لب تو بعهد مزورى * بيمار عشق را شكر و ناردان دهد
ماييم و آب ديده كه سقاى كوى دوست * صد مشك از اين متاع بيكتاى نان دهد
آن بخت كو كه عاشق رنجور قوتى * با اين دل ضعيف و تن ناتوان دهد
و آن طاقت از كجا كه صداعى ز درد دل * در بارگاه خسرو خسرو نشان دهد
فرياد من ز طارم گردون گذشت و نيست * امكان آنكه زحمت آن آستان دهد
نه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى * تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد
* * *
هرگز صبا ز زلف تو يك تار نشكند * تا قدر چين و قيمت تا تار نشكند
در كيش غمزهء تو شد انداختن حرام * هر ناوكى كه جز دل افكار نشكند
نبود دمى كه در قدمت از پى نثار * چشمم هزار لؤلؤ شهوار نشكند
جز در خيال بردن خطى ز عارضت * نقاش وهم را سر پرگار نشكند
هامش
( 1 ) - پروانه : فرمان