زمانه هر نفسم تازه محنتى زايد * اگرچه وعده معيّن شدست حُبلى را
ز روزگار بدين روز گشتهام خرسند * وداع كرده بكلّى ديار و مأوى را
و ليكن از سر سيرى بود اگر قومى * بترّه باز فروشند منّ و سلوى را
بر آن عزيمتم اكنون كه اختيار كنم * هم از طريق ضرورت صلاح و تقوى را
رضا دهم بحوادث كه بىمشقت رنج * ز جاى برنتوان داشت قدس و رضوى را
براى تحفهء نظّارگان بيارايم * بحلّههاى عبارت عروس معنى را
اگر بدعوى ديگر برون نمىآيم * نگاه داشته باشم طريق اولى را
چرا بشعر مجرّد مفاخرت نكنم * ز شاعرى چه بد آمد جرير و اعشى را
اگر مرا ز هنر نيست راحتى چه عجب * ز رنگ خويش نباشد نصيب حنّى را
سخن چه عرضه كنم با جماعتى كه ز جهل * ز بانگ خر نشناسند نطق عيسى را
اگرچه طايفهيى پيش من در اين دعوى * بريشخند برون مىبرند آرى را
و ليكن اينهمه چندان بود كه بگشايم * بدست نطق سر حقههاى انشى را
بر آستانهء صدر زمانه افشانم * جواهر سخن خويش صدق دعوى را
خلاصهء نظر سعد مخلص الدين آنك * سعادت از نظر اوست دين و دنيى را
* * *
جانم ز مهرت اى بت نامهربان برفت * اكنون بقاى عشق تو بادا كه جان برفت
در سينه عشق صدرنشين شد بجاى دل * صبرم چو جاى خويش نديد از ميان برفت
خالى نبود چهرهء صبرم ز اشك گرم * تا ماجراى روز منش بر زبان برفت
هر قطره خون كه آن ز دو چشمم دراوفتاد * هجران بسخره گفت كه لعلى ز كان برفت
يكشب درآمد از درم آن لاله رخ ولى * ننشست همچو شمع ز پا ، در زمان برفت
سوزان دلم بمشعله دارى رهيش بود * كز تن روان به خدمت سرو روان برفت
گفتم كه غمزهء تو مرا كشت رحم كن * گفتا كنون چه سود كه تير از كمان برفت
بيچاره دل كه بوسه خريد از لبت بجان * سودى نكرد از تو و با صد زيان برفت
در نوبهار حسن تو نشكفت لالهيى * كز وى طراوت چمن و گلستان برفت