تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
بجايى نشست ، التفاتى چندانكه ميخواست نيافت ، تافته شد و بر بديهه اين قطعه را گفت و بدست خواجه داد :
بزرگوارا دنيا ندارد آن عظمت * كه هيچكس را زيبد بر آن سرافرازى ز چيست كاهل هنر را نمىكنى تمييز * بدين نعيم مزوّر چرا همىنازى شرف بفضل و هنر باشد و ترا همه هست * تو نيز هم بهنر در زمانه ممتازى به من نگه تو ببازى مكن از آنكه بفضل * دلم بگيسوى حوران نمىكند بازى اگرچه نيست خوشت يك سخن ز من بشنو * چنان كه او را دستور حال خود سازى تو اين سپر كه ز دنيا كشيده‌اى بر روى * بروز عرض مظالم چنان بيندازى كه از جواب سلامى كه خلق را بر تست * به هيچ مظلمهء ديگرى نپردازى
و چندانكه خواجه مراعات و مردمى كردش در اصفهان اقامت نكرد و بآذربايجان رفت . . . » شايد قسمتى از اين داستان صحت داشته باشد ليكن مسلما ظهير الدين مدتى بعد از نخستين ملاقات با صدر خجند در اصفهان باقى ماند چه خود در يكى از قصايدى كه در مدح صدر الدين گفته ، تصريح كرده است كه دو سال تمام به خدمت در اصفهان بوده است . در قصايدى كه در مدح صدر خجند ساخته يك بار سخن از يكسال و نيم سكونت در عراق مىكند و معلوم است كه در اين مدت مال و مكنتى فراهم نياورده بود و از متاع جهان اسبى داشت كه شايد همان باشد كه از طغانشاه تقاضا كرده بود :
راست يكسال و نيم شد كه مرا * در عراقست حكم آبشخور تنم از فاقه خشك شد كه نشد * لبم از آب اين كريمان تر اسبكى دارم از متاع جهان * همچو كلكت روان ولى لاغر تا كى از بهر نيم توبره كاه * باشم اندر جوال مشتى خر تو كه در حل و عقد مختارى * چون روا داريم چنين مضطر
و باز در قصيده‌يى ديگر به دو سال اقامت خود در آستانهء صدر خجند اشاره مىكند و معلوم است كه هنوز زندگانى او سامانى نيافته و او گرفتار مشتى دون و ناكس شده و با آنكه يكسال پيش از صدر براى رهايى استمداد كرده بود ، كار وى بجايى نرسيده و
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 754 | ذبيح الله صفا