اگر در آن سخنت شبهت است و ميخواهى * كه از جريدهء ايام نيز برخوانى
مرا چنان كه بود هم معيشتى بايد * كه بىغذا نتوان داشت روح حيوانى
* * *
شاها زكات گوش و زبان را ز راه لطف * بشنو ز من سؤال و بتشريف ده جواب
آنكس كه حكم كرد بطوفان باد و گفت * آسيب آن عمارت عالى كند خراب
تشريف يافت از تو و اقبال ديد و كس * در بند آن نشد كه خطا گفت يا صواب
من بنده چون به حجتش ابطال كردهام * با من چرا بوجه دگر مىرود خطاب
بر من و بال شد هنر من بپيش تو * هر ساعتى كه من بهنر كردم انتساب
طوفان من گذشت كه نه ماه ساختم * از آب ديده شربت و از خون دل كباب
سهل است اين سه ماه دگر نيز همچنين * تن درد هم بدانكه نه نانم بود نه آب
ليكن ز دست فاقه بترسم كه عاقبت * هم من ز جان برآيم و هم خسرو از عذاب
ظاهرا بايد در همين اوان ظهير را كارد به استخوان رسيده و عدم توجه طغانشاه بن مؤيد كار او را سخت و ويرا ناگزير بمهاجرت از خراسان كرده باشد چنان كه از پادشاه مثال باضافهء مركبى براى سفر تقاضا كرد « 1 » و گويا هم در پايان عهد آن پادشاه يعنى در همان سال 582 نيشابور را ترك گفت .
از سال 582 ببعد ظهير در عراق بسر برده است . نخست از نيشابور بنابر آنچه دولتشاه گفته ، باصفهان رفت و به خدمت صدر الدين الخجندى از كبار رجال آل خجند كه بسال 592 در اصفهان كشته شده است رسيد . دولتشاه در دنبال سخن خود ميگويد : « . . . روزى بسلام خواجه رفت ، ديد كه صدر خواجه مسكن علما و فضلاست . سلام كرد و غريبوار
هامش
( 1 ) -ايا شهى كه گرفته است زير شهپر حفظ * هماى دولتت از اوج ماه تا ماهى
بريد صيت تو در قطع ساحت عالم * قبول مىنكند و هم را بهمراهى . . .
. . . من از جناب تو جاى دگر شوم بچه عذر * مباد كس كه ازين حال يابد آگاهى
كيم قبول كند يا كه بشنود سخنم * كه داد من ندهد دولت طغانشاهى
و گر ضرورتم از شهر مىببايد رفت * چنان كه نه سفرى باشم و نه درگاهى
بجز مثال مرا مركبى دگر بايد * كه برنشينم و سهلست اين اگر خواهى