تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
عمريست تا رياضت من ميدهد فلك * كورىّ او هنوز نوآموز توسنم باز سپيد دانشم و در همه جهان * جر آستان شاه نباشد نشيمنم
* * *
ره ميبريم و ديده برهبر نمىرسد * كان ميكنيم و تيشه بگوهر نميرسد با نامهء هدايت تو در طريق عشق * پيك سخن به منزل ياور نمىرسد از شور موج عشق تو در بحر آرزو * كشتى انتظار بمعبر نمىرسد در بخششى كه بر در حكم تو كرده‌اند * آن را كه سرّ عشق رسد سر نمىرسد گيريم بر در تو گريبان خويشتن * چون دستمان بدامن داور نمىرسد
* * *
دل و جانم بعشق تو سمرند * همه عالم بدين حديث درند تو نه‌اى يار ، ليك در غم تو * همه آفاق يار يكدگرند آهوانند زير غمزهء تو * كه جز از مرغزار جان نچرند خورش طوطيان شكر باشد * طوطيان لب تو خود شكرند پشت من گشت حلقه‌يى كه درو * جان فروشند و عشوهء تو خرند عاشقان را چه روى با تو جز آنك * لب بدوزند و در تو مينگرند بر در تو مقيم نتوان بود * هوسى ميپزند و ميگذرند
* * *
زلفت بكمال دلرباييست * رويت بجمال جانفزاييست هر حلقه ز زلف عنبرينت * آلودهء خون آشناييست بىروى تو عقل بسته دستيست * بىعشق تو جان شكسته پاييست گفتى كه دلت كجاست ؟ حالى * در زلف نگر نه دور جاييست !
* * *
بازار بتان از تو شكستى دارد * عشق تو بهر دلى نشستى دارد چشم تو بهر صومعه مستى دارد * الحق غم تو درازدستى دارد
* * *